#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_185

لبخند کمرنگی زد و گفت: وقت گرفته بودید؟

-نه.

-معصومه جون یه کم سرش شلوغه... بیشتر آرایشگر منزله تا اینجا.

-الان نیست؟

-نه عزیزم ولی هر وقت کار ریحان جون تموم شد، می تونم صداش کنم.

دوباره لبخند زدم و گفتم: میشه منتظرش بمونم؟

-والا...

-کار شخصیه.

-آهان! تشریف داشته باشید.

روی یکی از صندلی ها نشستم و به عبور و مرور مشتری ها و گفتگوهای مختلفشون دقت کردم. همه چیز عادی بود و من رو یاد آرایشگاه سر کوچه مون مینداخت. من و ویدا قبل از ازدواجش خیلی به اونجا سر می زدیم... ویدا تقریباً هر هفته یه کاری داشت که من رو هم دنبال خودش می کشید. بعد از ازدواج وضع مالی خوب شوهرش باعث شده بود که به هر سالن زیبایی ای راضی نشه. با اینکه حرف های آخرش دلخورم کرده بود اما دلم برای اون روزها تنگ شده بود. دلم برای خودش هم تنگ شده بود.

تقریباً همه ی دیوارها آینه ای بود با اینکه بیشتر کارها توی اتاق ها انجام می شد. نگاهی به آینه ی رو به رو کردم. اگر ویدا من رو با این قیافه می دید، روش نمی شد که به دوست هاش معرفیم کنه. هم لاغر شده بودم هم صورتم زیادی سفید بود.سفید... مثل مرده ها سفید... اصلاً آرایش نداشتم. کی حوصله ی این کارها رو داشت؟ به آدم های غریبه ی اطراف نگاه کردم. انقدر با همدیگه مشغول و سرگرم بودند که حس کردم نامرئی ام.

چند دقیقه بعد زن جوونی از در وارد شد و در حالیکه مشخص بود حوصله ی کسی رو نداره یک راست به طرف یکی از اتاق ها رفت. کیفش جوری روی شونه اش آویزون بود که هر لحظه ممکن بود بیفته. چند لحظه بعد منشی هم وارد همون اتاق شد. وقتی بیرون اومد به من لبخند می زد و همون زن لای در ایستاده بود و نگاهم می کرد. منشی با دست به اتاق اشاره کرد و سر جاش برگشت. وارد اتاق شدم و زن در رو بست. مشخص بود که اتاق مال دیزاین ناخن بود. به ناخن هایی که از ته گرفته بودم نگاه کردم و پوزخند زدم.


romangram.com | @romangram_com