#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_184

توی فکر رفت که تعجب کردم و گفت: یکی... یکی از همون زن ها.

هر وقت اینطوری می شدند یعنی یه خبری بود. گفتم: کشتیش؟

داد زد: نه!

و بعد آروم تر گفت: زود باش!

جعبه ها رو بین دو ماشین جا به جا کرد. در حالیکه سوار 206 می شدیم گفت: اونجا با کسی گرم نگیر.

-صد بار گفتی... اینکه دنده اتوماتیکه!

با ابروی بالا رفته نگاه کرد و گفت: تا حالا با دنده اتوماتیک روندی؟

-نه.

-پس دهنت رو ببند.

بهم برخورد و ساکت شدم. راه افتاد و فهمیدم که بالاخره گاهی باید دنده رو جا به جا کنی! و قرار نیست یه دکمه بزنی و منتظر بشی تا برسی! آرایشگاه همون نزدیکی ها بود. سر خیابون پیاده ام کرد. وقتی چشمم به ساختمون و تابلوی بزرگش افتاد با دهن باز خیره موندم. انتظار یه جای کوچیک و دور افتاده رو داشتم ولی اینجا واقعاً شیک بود. به نظر نمی رسید بشه چیزی رو توش مخفی نگه داشت. با وجود خاله زنک هایی که تو اینجور جاها زیاد پیدا می شند، پنهان کاری واقعاً مهارت استادانه می خواست.

وارد سالن آرایش شدم. شلوغ بود اما سر و صدای اضافه نداشت. اولین چیزی که به ذهنم رسید، صورت ساناز بود که اعصابم رو به هم ریخت. البته آرایشگاهی که توش کار می کرد خیلی کوچیک و جنوب شهر بود. سعی کردم فکرم رو منحرف کنم و از منشی سالن پرسیدم: می خوام معصومه رو ببینم.

کمی از صورت بی روحم جا خورده بود. احتمالاً خیلی شبیه گانگسترها شده بودم. لبخند زدم و گفتم: ممکنه؟


romangram.com | @romangram_com