#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_183

و لحنم بیشتر از چیزی که از خودم انتظار داشتم، اغواکننده بود. صدایی از تعجب از گلوش در آورد. دست دیگه اش رو روی کمرم حرکت داد و زمزمه کرد: امتحان کن!

اگر دختر خوبی بودم باید با تمام قدرتم ازش دور می شدم اما من دختر خوبی نبودم! چند ثانیه بعد خودش ولم کرد. در واقع پرت کرد که نزدیک بود به گریه بیفتم. اگر با کتک و زور نمی تونست با اعصابم بازی کنه، با این حربه می تونست و من متنفر بودم که این موضوع رو بهش فهموندم. شال روی تخت رو تو صورتم انداخت و بازوم رو به سمت بیرون اتاق کشید. بعد به طرف سهراب هولم داد و گفت: موهاش رو بستم... ببرش!

نیش سهراب باز شد و شاهین زیر خنده زد.

نیم ساعت بعد، سهراب توی پارکینگ همون آپارتمان خالی پیچید. درست مثل وقتی که با سعید اومده بودم هم عینک داشتم و هم میکروفون. البته 5 دقیقه قبل عینک رو برداشته بودم. یه آپارتمان نوساز بود و احتمالاً همه ی واحدها خالی بودند. نه سر و صدایی بود، نه آدمی، فقط یه ماشین.

به 206 نقره ای اشاره کرد و گفت: با این میریم.

-تو هم میای؟

-پس کی رانندگی کنه؟!

و به گچ اشاره کرد. از حواسپرتیم خندیدم و گفتم: خودت که هستی! دیگه چرا من هم باشم؟

با اخم سر تکون داد و گفت: می خوای برگردونمت، به همون قبلی بگم بیاد؟

سریع گفتم: نه نه... میام.

اصلاً دلم نمی خواست تا خوب شدن دستم از اون زیر زمین بیرون نیام. نمی تونستم تحمل کنم. کاملاً واضح بود که جریان دستم برنامه هاشون رو خراب کرده ولی داشتند خودشون رو وفق می دادند. ماشین رو خاموش کرد و گفت: پیاده شو.

-قبلاً کی می رفت؟


romangram.com | @romangram_com