#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_181
دست راستم رو نشون دادم و گفتم: این هنوز سالمه... اگه می خوای چیزی رو سر من خالی کنی، لازم نیست منتظر خوب شدنم باشی.
وقتی جوابم رو نداد، سرم رو بلند کردم و گفتم: چیه؟
دوباره حالت صورتش عصبانی شده بود. می دونستم که تو مود شوخی کردن نیست. قاشق رو کنار گذاشتم. م*س*تقیم نگاهش کردم و گفتم: قراره چکار کنم؟
از تغییر رویه ام تعجب کرد. نزدیک تر اومد و گفت: حاضر شو با سهراب بری.
-کجا؟
-خودش میگه.
سر تکون دادم و خواستم از تخت پایین بیام که گفت: اول بخور.
جوری نگاه کرد که من رو دوباره سر جام برگردوند. اما این بار نه از روی ترس، به خاطر حسی که نمی دونستم اسمش رو چی بذارم. همین چند روز پیش این بلا رو سر دستم آورده بود، چرا ازش متنفر نبودم؟!! خیلی زود صورتش جدی شد. با اخم از اتاق بیرون رفت و من رو با علامت سوال تنها گذاشت. یه لحظه خوب بود و یه لحظه بد... نمی تونستم رفتارش رو پیشبینی کنم. از طرفی می ترسیدم این گیر دادن هاش دلیل دیگه ای هم داشته باشه و اون وقت کار من خیلی سخت تر می شد. حداقل باید خودم رو کنترل می کردم اما من همیشه ثابت کرده بودم که هر چقدر از چیزی منع بشم، بیشتر به طرفش کشیده میشم. بشقاب رو کنار گذاشتم. من و یاس! اصلاً ترکیب خوبی نبود!
لباس هام رو پوشیدم اما چطوری موهام رو می بستم؟ ناله ای کردم و بیرون رفتم. هر سه توی لابی حرف می زدند و سهراب با میکروفون منتظرم بود. بلند گفتم: یکی بیاد موهای من رو ببنده.
سه تا سر به سمتم چرخید و با تعجب نگاه کرد. دست گچیم رو نشون دادم. واقعاً انقدر هضمش سخت بود. سهراب نگاه مسخره ای به شاهین انداخت که صورتش رو از بیزاری جمع کرده بود. کش موهام رو تکون دادم. یاس با قدم های بلند به طرف در اومد و همزمان گفت: من می بندم.
لحنش اصلاً دوستانه نبود. با من وارد اتاق شد و در رو بست. با ترس کش رو بهش دادم و گفتم: چیه مگه؟ من...
-خفه شو.
romangram.com | @romangram_com