#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_180

سر تکون داد و شاهین گفت: به هر حال که به نفع ما تموم شد. به یه دردی خوردی.

بعد به طرف در رفت و موقع بیرون رفتن جوری مشکوک نگاهم کرد که معناش رو مدت ها بعد فهمیدم. در رو بست و من به یاس خیره شدم. بالاخره به حرف اومد: میدم دوربین ها رو جمع کنند.

-...

-به جاش هر بار از بیرون میای، می گردنت!

-...

-تا وقتی من بهشون بگم «کافیه».

به نشونه ی توافق سر تکون دادم. یه مو از خرس کندن هم غنیمت بود. به قیمت گچ دستم تموم شده بود اما ارزشش رو داشت.

بشقاب و کفگیر رو برداشتم و با همون یه دست، جلوی چشم های کنجکاو سهراب و شاهین و یاس برای خودم غذا ریختم. بدون اینکه دوباره نگاهی بهشون بندازم از آشپزخونه بیرون رفتم. سه روز گذشته رو توی اتاق مونده بودم. به خاطر زندان به اینجور زندگی و تو لاک رفتن، عادت داشتم. فقط یه وعده خورده بودم و از نظر هیچ کس هم مهم نبود!

روی تختم نشستم و مشغول خوردن قورمهسبزی و برنج شدم که خیلی خوش عطر بود. اگر نبودن من برای بقیه تاثیری نداشت، برای من هم فرقی نمی کرد. به خصوص که قرص هایی که دکتر بهم داده بود مسکن و خواب آور بود. من به پلیس قول نداده بودم که به خاطر یه اشتباه دوره ی جوونی خودم رو به کشتن بدم.

هنوز نیمی از بشقاب مونده بود که کسی وارد اتاق شد. طبق معمول اینجا بدون در زدن! سرم رو از بشقاب غذا بلند نکردم. صدای یاس رو شنیدم که گفت: تموم شد؟

-نمی بینی؟ نصفش مونده.

-استراحت مطلقت رو میگم!!


romangram.com | @romangram_com