#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_179

-...

-صندلی های پشت، سمت چپ. یه بسته ی مشکی رنگ بود.

در واقع توی همون فرعی پارک کردم اما نه به خاطر بسته ی اون ها. کار همیشگیم بود. نمی خواستم موقع مخفی کردن جنس های خودم توی پارکینگ آزمایشگاه باشم. اینکه هر بار شیفت اضافه کار هستی، چند دقیقه توی پارکینگ با ماشین و صندلی ها ور بری دیگران رو مشکوک می کرد. این کار رو همیشه توی اون فرعی خلوت انجام می دادم. یه جای نزدیک به آزمایشگاه. اما اون روز اصلاً متوجه بسته های اون ها نشده بودم و پلیس نزدیک خونه ی ساناز غافلگیرم کرده بود. م*س*تقیم سراغ ماشین من اومده بود و کاملاً واضح بود که کسی از قبل بهشون اطلاع داده... هر دو به حرف های من فکر می کردند. به نظر قانع شده بودند. یاس پرسید: چطور فکر کردی کار ماست؟

-می دونستم خیلی ها دنبال من هستند. اون اواخر سر و صدای کارمون در اومده بود... سر جنس های خودم سوتی دادم. فکر کردم اون بسته یه جور تهدیده و پلیسی در کار نیست. فکر کردم می خوان من رو بترسونند که کارم رو تموم کنم. آخه خیلی تابلو جاسازی شده بود. جوری که انگار می خواستند من ببینمش!

بعد با پوزخند به شاهین که مسئولیتش رو قبول کرده بود نگاه کردم. یاس هم سوالی نگاهش کرد. شاهین شونه بالا انداخت و گفت: چیه؟!!! گفته بودم جوری جاساز کنند که شبیه کار یه دختر تازه کار باشه دیگه.

رو به یاس گفتم: انگار تاریخ مصرف مغز گروهتون داره تموم میشه!

جلوتر اومد و گفت: کار هر کس می تونست باشه... چرا ما؟

بعد از مکث کوتاهی زل زدم به چشم هاش و جواب دادم: بیرون از اینجا همه حرف از یه اسم می زنند... «یاس».

-...

-فکر نمی کردی زنده بمونم. نه؟ یا اصلاً پام از زندون بیرون بیاد؟

-پات رو تو کفش من کرده بودی. با ساقی های خودم!! من هیچ کاری رو بی جواب نمی ذارم.

-منتظر توجیه نیستم. حتماً کاری بوده که باید می کردی! من بی خیالش شدم وگرنه اینجا نمی اومدم.


romangram.com | @romangram_com