#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_177
-من به تو اعتماد کردم، اومدم اینجا... اونوقت تو گذاشتی هر کی پشت اون سیستم می شینه فیلم های من رو ببینه؟!!!
چشم هاش باریک شد و توی سکوت من رو بررسی کرد. تازه متوجه حرفم شدم و با حرص پلک هام رو بستم. همین مونده بود که فکر کنه برام با بقیه شون فرقی داره! می دونستم خیلی تیزتر از این حرف هاست که متوجه نشه اما حرفم رو کش نداد و در عوض پرسید: تو اتاق من چکار داشتی؟
تو این یک ساعت خیلی به جواب فکر کرده بودم. خواستم از اصل مطلب منحرفش کنم و با صدای آروم گفتم: دنبال چیزی بودم که بتونم باهاش تهدیدتون کنم... اگر لازم شد بتونم باهاش از خودم و خانواده ام محافظت کنم. انتظار داشتی همین جوری دست رو دست بذارم؟
به نظر می رسید که این براش باورپذیر تره و جریان جاسوسی رو منتفی می کنه. با نفرت گفت: خانواده! کسی اون بیرون حتی دنبالت نمی گرده.
ناراحت شدم چون می دونستم واقعیت داره. شاید خوشحال بودند که سر و کله ام پیدا نشده. شاید هنوز داشتند رو مخ بابا کار می کردند که خودش بیاد دنبالم. چیزی نگفتم. اگر حرفی می زدم متوجه بغضم می شد. کنار تخت ایستاد و گفت: وابستگی نمی ذاره هیچوقت پیشرفت کنی.
با پوزخند تکرار کردم: پیشرفت!
جمله ی بعدیش من رو در جا خشک کرد: یا خودت فراموششون می کنی، یا من کاری می کنم که چیزی واسه فراموش کردن نمونه.
وقتی سکوتم طولانی شد، ادامه داد: انتخاب با خودته.
-...
-چه بخوای چه نه، اینجا می مونی.
چی باید می گفتم؟ سرم رو پایین انداختم که مجبور نباشم به صورتش نگاه کنم. هر دو ساکت بودیم ولی از تخت دور نمی شد. دستش رو از جیب بیرون آورد و جلوی چشم هام نگه داشت. باند پیچی شده بود. دیشب اصلاً متوجه اش نشده بودم. احتمالاً کار خرده شیشه های میز اتاقش بود. نگاهش کردم. فقط نگاه کرد. انتظار داشت چون خودش هم زخمی شده، ببخشمش؟
شاهین در اتاق رو باز کرد و یاس سریع دستش رو عقب برد. تضاد لباس های شیری رنگ شاهین و مشکی یاس توی ذوقم زد. هنوز در رو نبسته گفت: پس زنده ای هنوز!
romangram.com | @romangram_com