#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_176

از دستش گرفتم و گفتم: کی بازش می کنید؟

-40 روز دیگه.

ناله ای کردم. کم مشکلات داشتم. این هم اضافه شد. حداقل مطمئن بودم که قرار نیست بلایی سرم بیاد وگرنه معالجه کردنم برای چی بود؟!

حس کردم می خواد حرفی بزنه اما می ترسه. همینطوری کنار تخت ایستاده بود. گفتم: چیزی شده؟

-زیبایی هم یه جور سلاحه اما... نه جلوی هر کسی!

نگاه عجیبی انداخت. به نشونه ی نفهمیدن سر تکون دادم. من زیبایی افسانه ای نداشتم که ازش استفاده کنم!! با نگرانی گفت: از... از دردسر فاصله بگیر.

می دونستم در مورد کدوم دردسر حرف می زنه. چیزی نگفتم و دکتر روی صندلی برگشت. چند دقیقه بعد دردسری که ازش حرف می زدیم وارد اتاق شد. اول نگاهی به دکتر انداخت که مرد سریع کیفش رو برداشت و بیرون رفت. نگاهم هنوز به در بود که جلوی دیدم اومد.

دست هاش توی جیب بود. هیچ کس سعی نمی کرد سکوت رو بشکنه. سرم رو برگردوندم. مشغول قدم زدن شد و گفت: اینجا قانون داره. قانون های من.

-قانون دیکتاتورها... همه یا موافق منند یا حق ندارند مخالفم باشند!

-تو توی جایگاهی نیستی که اینطوری حرف بزنی.

-می دونم. من اختیار حموم اتاقم رو هم ندارم!

-قرار نیست واسه هر کارم از بقیه اجازه بگیرم!


romangram.com | @romangram_com