#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_175
-فکر کردم قراره با تخم مرغ ببندیش!!!
-اگر لازم می شد می بردمت بیمارستان.
-...
-چرا انقدر دردسر درست می کنی؟
پوزخند زدم و گفتم: بین وحشی ها گیر افتادم.
بلند شد و به طرف تخت اومد. بعد از بررسی دستم، عینکش رو در آورد که با بند از گردنش آویزون شد و گفت: می خواستم آتل ببندم...
نگاه مشکوکی بهم انداخت. با سر به بیرون اشاره کرد و گفت: ولی گفت محکم کاری کنم!
و مشخص بود که منظورش کیه، چون با نگاه ذره بینیش منتظر واکنش من بود. با حرص گفتم: لابد عذاب وجدان گرفته.
با خنده ی مسخره ای گفت: وجدان؟!
جوری تلفظ کرد که انگار همچین واژه ای توی فرهنگ لغت نیست. گفتم: خودش این بلا رو سرم آورد.
سر تکون داد و گفت: می دونم. از این بدتر...
و مثل اینکه چیزی یادش افتاده باشه، ساکت شد و وسایلش رو از زمین داخل کیفش برگردوند. خودم هم حوصله ی این بحث رو نداشتم. دکتر کیفش رو گوشه ای گذاشت و گفت: می تونی به گردنت آویزون کنی که سنگین نباشه.
romangram.com | @romangram_com