#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_174
نمی دونستم چقدر گذشته که در اتاق باز شد. کاملاً گیج و مات بودم و بدنم خیس عرق بود. دستم داشت از جا کنده می شد. کسی داخل اومد و برق روشن شد. انتظار داشتم شاهین رو با اسلحه اش ببینم. توی اون لحظه حکم فرشته ی نجات رو داشت. ولی همون دکتر میان سال قبلی به طرفم می اومد. پشت سرش یاس بود و بعد در بسته شد. یاس دست به سینه بالای سرم ایستاد. اصلاً نگاهش نکردم. حالم رو به هم می زد. دکتر جمله هایی رو گفت که من حال و حوصله ی فکر کردن در مورد مفهومشون رو نداشتم. دست روی پیشونیم گذاشت. صورتم رو بررسی کرد و یه راست به سمت دستم رفت. وقتی بلندش کرد ناله ای کردم. از وقتی لامپ رو خاموش کرده بودم، جای ورم کرده رو ندیده بودم و نمی دونستم چه وضعی داره. یاس روی تخت نشست و روی دستم خم شد. نگاه خیره ام به دکتر و لب هاش بود که گفت: آره... فقط در رفته.
بعد کیفش رو باز کرد و مشغول ور رفتن با وسیله هاش شد. دوباره سراغ دستم اومد و بلندش کرد. از درد نیم خیز شدم. یاس بازوی دست سالمم رو گرفت و کمکم کرد که بشینم. از اینکه دقیقاً به من چسبیده بود عصبی بودم و درد هم بهم فشار آورده بود. داد زدم: برو بیرون!
بلند نشد. فقط بازوم رو محکم تر گرفت و گفت: به من نگاه کن.
چشم هام هنوز روی مچ دستم بود و نمی دونستم چرا دکتر کارش رو شروع نمی کنه؟ چشم هاش به صورت یاس بود. واقعاً منتظر اجازه بود؟! تو این وضعیت من؟!! یاس بازوم رو به سمت خودش کشید و باز گفت: به من نگاه کن.
ولی من با التماس به صورت دکتر که معطل بود نگاه کردم. من فهمیده بودم که یه وحشی به تمام معناست، دیگه چی رو می خواست بهم ثابت کنه؟! دکتر دو طرف دستم رو گرفت. می خواست جا بندازه و من از ترس پلک هام رو بستم.
درد شدیدی تمام دست و بدنم رو لرزوند و من با تمام توان داد کشیدم. یاس به زور دستم رو نگه داشته بود که عقب نکشم. بازوم رو ول کرد و چونه ام رو گرفت. نمی خواستم ببینمش. چی از جونم می خواست؟ به زور صورتم رو چرخوند و من با نفرت به صورتش زل زدم. بیش از حد نزدیکم بود و دوباره چشم هاش مثل دو تا سیاه چاله، خیره نگه ام داشت.
سوزشی توی دستم حس کردم و بعد دردم کم کم آروم تر شد. آروم و آروم تر... بدنم نرم و سبک شد... نمی دونستم دکتر چی بهم تزریق کرده ولی احساسی که ازش داشتم فوق العاده بود... لحظات پیش داشت از ذهنم پاک می شد و نمی دونستم از چی ناراحتم. تو حالت بی حسی و خلسه فرو رفته بودم. سرم توی گودی گردنش جا گرفت و پلک هام روی هم افتاد...
وقتی چشم باز کردم اولین چیزی که دیدم، عقربه های ساعت بود که ساعت 9 رو نشون می داد و از لم دادن دکتر روی صندلی گوشه ی اتاق معلوم بود که صبحه. به سر و وضع خودم نگاه کردم که کاملاً به هم ریخته بود. نشستم و به دیواره ی تخت تکیه دادم. دستم از بالای انگشت ها تا آرنج توی گچ رفته بود و درد خفیفی داشت. هنوز برای حرکت دادن سنگین بود. منتظر بیدار شدن دکتر موندم که ساعدش روی پیشونیش بود. یاد اتفاقات دیروز افتادم. دردی که تحمل کرده بودم به نظرم مال خیلی سال پیش بود و نمی خواستم چیزی این آرامش رو بهم بزنه.
رفتار های ضد و نقیض یاس به بیمارهای روانی شباهت داشت. دلم می خواست شاهین رو زودتر ببینم تا متوجه بشم تصمیمشون درباره ی من چیه. ظاهراً تنها آدم صادق و منطقی اینجا اون بود.
-باز هم همدیگه رو دیدیم.
به سمت دکتر که روی چشم هاش دست می کشید نگاه کردم و گفتم: متاسفانه.
-دستت چطوره؟
romangram.com | @romangram_com