#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_173

از نظر خودم خیلی صادقانه حرف می زدم اما هیچکس درک نمی کرد. وقتی یاس قدمی جلو گذاشت، مثل روز اولی که تو اتاق سیمانی و نمناک دیده بودمش عضله های شکمم گرفت. همونقدر سخت و بی روح بود. اگر کوتاه می اومدم دیگه باخته بودم. جلوتر می اومد و من با میل شدیدم به دویدن و فرار کردن می جنگیدم. رو به روم متوقف شد و با چشم هایی که طوفانی شده بود، نگاهم کرد. شمرده شمرده گفت: اینجا دنبال چی بودی؟

دهنم رو باز کردم که بهانه ی احمقانه ام رو دوباره بگم اما زبونم نچرخید. در عوض جرأتم رو جمع کردم و گفتم: چرا تو اتاق من دوربین گذاشتی؟

سعید خنده ی عصبی کرد و چشم های یاس باریک شد. خیلی جدی ادامه دادم: به چه حقی مراقب اتاق منی؟

هنوز حرفی نمی زد. یاد هر کار شخصی ای که توی اتاق انجام داده بودم افتادم و تازه متوجه عمق فاجعه شدم. این بار عصبانیتم جدی بود. اگر می مردم هم بهتر از این خفت بودم. داد زدم: تو اتاق خصوصی من دوربین گذاشتی؟! مگه تو شعور نداری؟!!!

یه قدم برداشت و فاصله رو از بین برد. با انزجار دستش رو زیر چونه ام گذاشت و محکم به عقب فشار داد که تعادلم به هم ریخت و نزدیک بود بیفتم. همزمان گفت: فکر کردی خونه ی خاله ست؟

به بازوی راستم چنگ انداخت و به سمت خودش کشید. با عصبانیت داد زد: تو حمومت هم هست!

انقدر پاهام سست شد که فکر کردم کسی زیر زانوهام زد. این بدترین توهین ممکن بود. واقعاً از بهت و ناراحتی نمی تونستم حرف بزنم. فقط بهش خیره بودم. تنها کاری که اون لحظه مغزم بهم فرمان می داد، این بود دست آزادم رو بالا ببرم و توی صورتش بخوابونم که اتفاقاً همین کار رو هم کردم. با این تفاوت که دستش وسط راه مچم رو گرفت و محکم فشار داد.

چشم هاش هنوز به چشم های من زل زده بود و احتمالاً منتظر التماس کردن من بود. دو نفر دیگه هیچ حرفی نمی زدند. هیچ کاری نمی کردند. فشار انگشت هاش دور مچم هر لحظه بیشتر می شد. اما اگر انتظار داشت تا من کاری کنم که همین غرور نصفه و نیمه هم بشکنه، سخت در اشتباه بود. لب هام رو به هم فشار دادم و اشک های لعنتیم رو پس زدم.

حتی فشار دادن عصبی دندون هاش رو می دیدم. دست آزادم رو مشت کرده بودم و ناخن هام به کف دستم فشار می آورد اما من محال بود که جیغ بزنم. فشارش به نهایت رسید و بعد عمداً دستم رو به میز کناریم کوبید. تعادلم از بین رفت و با کف دست روی زمین پرت شدم. برای یه لحظه حس کردم که دستم از بدنم کنده شده و درد امونم رو برید اما باز هم داد نزدم. بقیه ی اتفاق ها خیلی گنگ و روی دور کند افتاد... دردم انقدر زیاد بود که تمام ذهنم رو درگیر کرده بود. متوجه اطرافم نمی شدم. شاهین بازوم رو به سمت در کشید. پلک هام نیمه باز بود اما یاس رو دیدم که مثل دیوونه ها شیشه ی میز جلوی کاناپه رو بلند کرد و روی زمین کوبید. صدای بلند شکستن تو فضا پیچید. سعید از شیشه ها دورش کرد و بعد ما بیرون بودیم... بعد من توی اتاق پرت شدم و در محکم بسته شد.

چند ساعت گذشته بود و هیچکس سراغم نیومده بود. هم درد دستم هر لحظه بیشتر می شد، هم تورم و کبودیش. حتی نمی تونستم تکونش بدم. گوشه ی اتاق نشسته بودم و زانوهام توی شکمم جمع بود. فرم دستم عوض شده بود و می دونستم چه بلایی سرش اومده و حالا حالا ها باید درد بکشم. بدتر از همه اینکه به خاطر دوربین مجبور بودم توی دلم بریزم و بروز ندم. اگر می دونستم به همچین روزی می افتم، هیچوقت این کار رو قبول نمی کردم.

باز اشک روی گونه هام نشست. سرم رو روی دست راستم که زانوهام رو جمع کرده بود گذاشتم. یا صورتم داغ بود یا دستم خیلی سرد. سرم رو فشار دادم تا از دردم کم بشه. نمی خواستم جلوی دوربین بی تابی کنم اما نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم. به زحمت بلند شدم که باز دست آویزونم تیر کشید. خودم رو به کلید برق رسوندم و خاموشش کردم. از تاریکی متنفر بودم ولی حالا بهترین چیز ممکن بود.

روی تخت دراز کشیدم و به ملافه ها چنگ زدم اما هیچ چیز این درد لعنتی رو کم نمی کرد. گریه کردن هم فایده ای نداشت. کم کم داشتم به هذیون گفتن می افتادم و با خودم حرف می زدم. به خصوص که نمی تونستم مچم رو بی حرکت نگه دارم. روی تخت نشستم و سعی کردم فکرم رو متمرکز کنم. شاید بهتر بود که داد می زدم و کمک می خواستم. اگر آسیب جدی دیده بود تا آخر عمرم پشیمون می شدم. سرم رو محکم تکون دادم و دوباره دراز کشیدم. هر وقت نمی تونستم تحمل کنم، داد می زدم. هنوز زود بود...


romangram.com | @romangram_com