#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_172

یاس عصبانی قدم بر می داشت و زیر لب چیزی می گفت. شاهین و سعید دنبالش می اومدند. با دیدن من سر جاش میخکوب شد. سه تا صورت مبهوت به من نگاه می کرد. به اینکه هر لحظه عصبانی تر می شدند یا چه بلایی قرار بود سرم بیاد، فکر نمی کردم. فقط مراقب بودم که اشک هام نریزه چون دیگه روی اوضاع هیچ کنترلی نداشتم و همین حالا هم یاس به اندازه ی کافی عصبانی بود. اولین کسی که واکنش نشون داد شاهین بود که داد زد: باز بگو نه!

جلوتر اومد و به صورت یاس خیره شد. تکرار کرد: باز بگو نه!

کم نیاوردم و گفتم: چیه دور برداشتی؟

-خفه شو!

-چیزی که شما فکر می کنید نیست.

صورت شاهین از مزخرف بودن حرفم، جمع شد و دوباره داد زد: نیست؟!! پس چیه؟ اصلاً چرا تو اینجایی؟ چرا آزادی؟

نمی دونستم راجع به چی حرف می زنه. ادامه داد: خودم تو ماشینت هروئین گذاشته بودم. مطمئنم. باید اعدام می شدی... حداقل ابد می خوردی... چرا آزادی؟

بالاخره اعتراف کردند. تا حالا کسی به روی خودش نیاورده بود. می دونستم از همون اولین روزی که دیدمش تا همین حالا مشغول زیرآب زدن من بوده. فقط نمی دونستم چرا یاس به حرفش گوش نداده یا در این مورد هیچ سوال واضحی ازم نپرسیده. نگاهی به صورتش انداختم که دوباره از خونسردی زیاد وحشتناک شده بود. سعید سوال شاهین رو تکرار کرد: چرا آزادی؟

آب دهنم رو قورت دادم و میز رو دور زدم. گفتم: داشتم می رفتم آشپزخونه... فقط واسه کنجکاوی اومدم اینجا... همین.

به مانیتورها اشاره کردم که یاس داد زد: جوابش رو بده؟

قبلاً نمی ترسیدم، چون حس می کردم حمایت یاس رو دارم اما حالا واقعاً ترسیده بودم. مخصوصاً که دست روی نقطه ی حساسی گذاشته بود. جریان جنس های توی ماشین. رو به یاس که به من زل زده بود، گفتم: آره. می دونم که هروئین کار شما بود... همه مون می دونیم... اما من زودتر از پلیس از شرشون خلاص شدم. جرم من همون چند گرم جنس خودم بود و فعالیت های غیر قانونی تو آزمایشگاه.

هر سه جوری نگاه می کردند که مشخص بود باور نکردند. حس می کردم هر لحظه ممکنه فنر فشرده شده ی یاس از جا بپره. 20 دقیقه بود که داشتند دعوا می کردند و ممکن بود عصبانیتش سر من خالی بشه. تلاش کردم که صدام مثل گ*ن*ا*هکارها نلرزه و گفتم: سوتی خودم باعث شد بیفتم زندان. فکر نمی کردم پلیس همه چیز رو درباره ی آزمایشگاه بدونه.


romangram.com | @romangram_com