#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_171
من:...
شاهین: موهات همراه سرت؟!! چطوره؟
یاس لیوانش رو روی میز گذاشت. در واقع کوبید. جدی به صورت شاهین خیره بودم که دوباره مشغول خوردن شد و بحث رو ادامه نداد. لبخند کجی روی صورت سهراب بود. یاس گفت: وقتی حکمت رو بریدند، فقط واسه اطمینان دنبال اون دوستت فرستادیم. فکر نمی کردم یه روز به درد بخوری...
باز هم کسی حرف از پاپوشی که برام دوخته بودند، نزد. در واقع انگار هیچ کس نمی خواست اون جریان رو پیش بکشه. دیگه کم کم داشتم به این نتیجه می رسیدم که شاید کار یه گروه دیگه بوده و من اشتباهی اسم یاس و گروهش رو به پلیس گفتم. تا از موضوع دور نشده بودیم پرسیدم: از کجا فهمیدید کسی داره به قادری نفوذ می کنه وقتی خودش بی خبره؟!
معلوم بود که دیگه نمی خواد حرف بزنه. هیچ کس نمی خواست. من هم ادامه ندادم. 5 دقیقه بعد گفت: دیگه مرغ نگیر سهراب.
و چشم هاش روی ظرف پر غذای من بود. سهراب «اهوم» گفت. یاس نگاهش رو بلند کرد و به صورتم دوخت. چیزی توی چشم هاش بود که مجبورم می کرد بی حرکت بمونم. با صدای سرفه ی تعمدی شاهین سریع نگاهم رو روی بشقابم انداختم.
***
در حالیکه از در اتاق یاس چشم بر نمی داشتم، گوشم به صداهای گنگی بود که از اتاق شاهین می اومد. از اینکه روزها بگذرند و نتونم کاری کنم، خسته شده بودم. بالاخره باید ریسکی رو قبول می کردم. شاید موقعیت دیگه ای پیش نمی اومد که یاس از اتاقش خارج شده باشه و در اتاق باز باشه. اینطوری ممکن بود که لپ تاپ یا کامپیوتر روشنی توی اتاق باشه. شاید همین روزها من رو به جای دیگه منتقل می کردند و فرصتم از دست می رفت. باید برای فایل های اطلاعاتی که به درد پلیس می خورد تلاش می کردم. شاید شانس می آوردم و اسم ها و آدرس های مهم رو پیدا می کردم یا حداقل می فهمیدم که از این به بعد باید دنبال چی بگردم.
گوشم رو تیزتر کردم. بحث سعید و یاس بود که بالا گرفته بود. مثل اکثر مواقع که آبشون تو یه جوی نمی رفت. شاهین هم مشغول آروم کردنشون بود. یاس رو تا به حال یا تو آرامش و خونسردی کامل دیده بودم یا تو عصبانیت دیوونه کننده. هیچ حد وسطی نداشت.
به نظر نمی رسید که بحثشون تموم شدنی باشه و من چشمم هنوز به در باز بود. تو یه لحظه تصمیم گرفتم و حرکت کردم. با سرعت خودم رو به در اتاق یاس رسوندم. دلشوره داشتم و سعی می کردم با دستپاچگی اوضاع رو خراب نکنم. دوباره نگاهی به در بسته ی اتاق شاهین انداختم. خبری نبود. چفت رو باز کردم و وارد شدم. در حالیکه چند بار نفس عمیق می کشیدم، اتاق رو با نگاه سریع بررسی کردم. کاناپه، میز، فرش، صندلی، پوستر عکس، قفسه و میز بزرگی که ظاهراً مهم ترین چیز اتاق بود. سیستم بزرگ و پیچیده ای از مانیتورها و کیس ها و باکس ها و سیم های مختلف... میز رو دور زدم و خودم رو به صندلی چرخون پشتش رسوندم. واقعاً کارم احمقانه بود. خیلی زود شروع کرده بودم ولی مگه چاره ی دیگه ای هم بود؟
موس رو حرکت دادم که یکی از مانیتورهای 24 اینچ روشن شد و نور توی صورتم پاشید. چیزی که دیدم کمک اطلاعاتی ای بهم نکرد اما به وضوح بدنم رو لرزوند. با گیجی به صفحه نگاه می کردم که به چند قسمت تقسیم شده بود و هر کدوم فیلمی رو نشون می داد که مال دوربین های مخفی اتاق های خودمون بود. البته شاید برای افراد اینجا مخفی نبود و همه می دونستند که کنترل میشند. من چقدر احمق بودم. تصور می کردم می تونم با سرک کشیدن به چیزی برسم یا وسیله ای از بخش اطلاعات پلیس رو اینجا کار بذارم!!! همین حالا هم فیلمم ثبت شده بود. اشک توی چشم هام نشست.
هنوز با دهن باز خیره بودم که به خودم اومدم و دیدم، توی فیلم زنده ای که پخش می شد کسی تو اتاق شاهین نیست. دوباره نفسم گرفت. حتی نمی تونستم پلک بزنم. همون لحظه در اتاق باز شد و من برای خودم طلب آمرزش کردم!
romangram.com | @romangram_com