#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_170
نگاهی به دو نفر دیگه انداخت و گفت: ما هم یه زمانی با اون کارخونه ی رنگ معامله داشتیم.
به صورت های شاهین و سهراب نگاه کردم که واکنشی نشون ندادند.
یاس: دارند به قادری نفوذ می کنند...
شاهین: استاد گاف دادنه.
یاس: نمی خواستم پای اون کارخونه وسط بیاد.
من کاملاً جا خورده بودم که از نفوذ پلیس با خبرند. با دزدیدن سند حتی کوچیک ترین رد پای خودشون رو هم پاک کرده بودند. البته حالا اون سند مهم ترین سرنخ پلیس بود... کمی اعتماد به نفسم رو از دست دادم. ممکن بود خیلی راحت از وجود من باخبر بشند. تنها نکته ی مثبت این بود که خود بابک رو نمی شناختند. گفتم: دو ساله که من رو برای همچین کاری در نظر گرفتید؟! این همه آدم دور و برش هست!!!
یاس: در واقع نه.
شاهین: همین سه ماه پیش، یهو به فکر تو افتادم.
من: از همون جرقه های ایکیو سانی ت؟!
شاهین: از یه لحاظ آره... من همیشه یه راه حلی دارم.
من: از یه لحاظ نه... کچل نیستی.
شاهین: پس به کچل ها علاقه داری. می خوای موهات رو برات بزنم؟
romangram.com | @romangram_com