#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_169

آخرین بشقاب رو جلوی یاس گذاشتم و خواستم جواب شاهین رو بدم که یاس مچم رو گرفت و جوری نگاه کرد که یعنی حوصله نداره. کنارش نشستم و بشقاب خودم رو جلو کشیدم.

باز بوی مرغ زیر دماغم زد و حالم رو بد کرد. مشغول خوردن برنج و زرشک ها شدم که یاس گفت: از این به بعد بعضی از کارهای خرده ریز رو تو انجام میدی. کار بقیه کم میشه. تو هم خودت رو ثابت می کنی... اگر درست پیش بری پول خوبی گیرت میاد. یه مدت طول می کشه اما بعد می تونی بیرون از اینجا هم زندگی خودت رو داشته باشی.

شاهین با مسخرگی گفت: اینجا ترفیع هم میدن.

با نگاه یاس روش رو برگردوند و من گفتم: نمیشه کلاً از اینجا برم؟

بی توجه به سوال من، رو به سهراب حرفش رو ادامه داد: تو و سعید هم بیشتر به زندگیتون می رسید.

سهراب سر تکون داد. من قاشق رو تو بشقاب گذاشتم و جدی گفتم: خرده ریز یعنی همه من رو بشناسن و شما مثل همیشه مخفی بمونید، نه؟

-دقیقاً

با ناامیدی گفتم: من که کارم رو خوب انجام دادم.

شاهین وسط حرفم پرید: توی ظاهر.

اضافه کردم: اصلاً اون اسناد چه اهمیتی براتون داشت؟

سهراب و شاهین به یاس خیره شدند و یاس ساکت موند. ادامه دادم: من جونم رو برای هیچی به خطر انداختم؟ می خواستید من رو امتحان کنید؟ پس اون همه عجله...

-نه!


romangram.com | @romangram_com