#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_166
نی رو داخل آبمیوه فرو کردم و وارد راهرو شدم. وقتی به در اتاق یاس رسیدم تصمیم گرفتم شانسم رو امتحان کنم. کمی زود بود اما تا کی باید صبر می کردم؟ شاید چیزی پیدا می کردم که مسئله رو حل کنه و احتیاجی به ادامه ی این راه نباشه. مثلاً فایلی از آدرس ها... اطلاعات طرف های معامله... قرارداد... یا حتی شماره حساب...
نگاهی به اطراف انداختم. می دونستم صبح بیرون رفته، اما برای چی باید در اتاقش رو قفل می کرد؟ شاهین هنوز داخل ساختمون بود و اکثر اوقات داخل لابی با تبلت بازی می کرد. نفس عمیقی کشیدم و چفت در رو عقب کشیدم. همزمان در رو هول دادم اما باز نشد. حتی به خودشون هم اعتماد نداشتند!!
-کمک می خوای؟
از جا پریدم و کمی از آبمیوه با فشار انگشت هام ریخت. شاهین در حالیکه چشم هاش رو ریز کرده بود، جلو تر اومد. گفتم: ترسیدم... چه خبره!
-خودت بگو چه خبره؟
-اومدم با رفیقت حرف بزنم. اول باید از تو اجازه بگیرم؟
-قبلاً ها در می زدی.
-در زدم، جواب نداد.
-پس کله ات رو انداختی پایین بری تو؟
موهاش رو جمع نکرده بود و روی شونه هاش باز بود. یه حالت عجیبی مثل خواننده های راک بهش می داد. نمی خواستم بحث کنم. گفتم: اومده بودم، بپرسم امروز قراره چکار کنم؟
-چرا از خودش نمی پرسی؟
با علامت سوال نگاهش کردم و سر تکون دادم. به در اصلی نگاه کرد که همون موقع صدای باز شدنش به گوشم خورد و بعد یاس و سهراب وارد لابی شدند. انتظار داشتم شاهین بپره جلو و چوقولی! کنه، اما چیزی نگفت. سلام کردن که تو کار هیچ کس نبود. سهراب با ظرف های غذا به سمت آشپزخونه رفت و فهمیدم غذا همیشه هم هنرنمایی اون نیست! یاس به من و شاهین که جلوی درش ایستاده بودیم اشاره کرد و گفت: صف چیه؟
romangram.com | @romangram_com