#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_165

-آره.

-ما عادت داریم کل بازار تو دستمون باشه. خرد و کلون...

-باورم نمیشه دارم این کار رو می کنم.

-من هم اوایل کارم، باورم نمی شد!

فقط پوزخند زدم و چیزی نگفتم. سعید گفت: ته دلت خوشحالی که حمایت ما رو داری. نه؟ از خداته. فقط قیافه می گیری! مثلاً می خواستی چه غلطی کنی؟

جوابی ندادم. یه جورایی حق داشت. نه کاری، نه خانواده ای، نه شوهر و بچه ای، نه دوستی، نه احترامی... حتی اگر به دو سال پیش برمی گشتم و اصلاً با ساناز و امیر آشنا نمی شدم چی در انتظارم بود؟ هی درس می خوندم و درس می خوندم... یه کار با حقوق بخور و نمیر، تازه اگر بعد از تموم شدن درس استخدام رسمی می شدم... یه شوهر که مثل مهدی با ویدا، بالا سرم امر و نهی کنه... یه بچه که مثل علیرضای ترنم همه ی موقعیت های پیشرفت رو ازم بگیره... من دختر سر به راهی نبودم، این ها راضیم می کرد؟ صدای سعید رشته ی افکارم رو پاره کرد: چند جای دیگه هم هست. حالا بعداً بهت میگیم.

-مغازه ی لباس زنونه هم هست؟

نگاهش رو از رو به رو گرفت و با تعجب گفت: چی؟

-من یه سری... خرت و پرت خصوصی لازم دارم. اگه می ترسی خودتم باهام بیا.

بعد از کلی اصرار راضی شد. انگار قرار بود توی قبر بذارمش. به شرط اینکه بیشتر از 10 دقیقه طول نکشه. البته این ده دقیقه به نیم ساعت ختم شد و خانم فروشنده با کمرویی مدام به هیکل درشت سعید نگاه می کرد و من تمام مدت لبخند می زدم. احتمالاً صدامون موقع انتخاب لباس های زیر، یه جایی ضبط می شد و اگر کسی می شنید کرکر می خندید! به این نتیجه رسیدم که من واقعاً همه چیز رو به بازی گرفتم... یه مانتو و شلوار هم خریدم که از این مانتو مشکی ساده افسردگی نگیرم! نه اینکه خیلی اهل رسیدن به خودم و تیپم باشم، این کار همیشه مال ویدا بود. فقط دلم می خواست حس کنم همه چیز عادیه وگرنه دیوونه می شدم.

چرخیدن تو فضای بسته ی این زیرزمین خسته کننده بود. هیچ اتفاقی نمی افتاد. همه سرگرم کار خودشون بودند. درها بسته بود. کم پیش می اومد که همه همزمان اینجا باشند. دیگه چیزی برای کشف کردن نداشت. مگر اینکه ریسک می کردم و وارد اتاق ها می شدم. اما از عکس العمل هر کدومشون می ترسیدم. این ها قادری نبودند که جلوشون بتونم نقش بازی کنم... مثلاً یه آدم فضول یا پر رو... به خصوص که قصدم فقط جمع کردن اطلاعات بود نه گردش.

به سمت آشپزخونه رفتم و یه آب سیب از یخچال برداشتم. تقریباً همه چیز توی این یخچال پیدا می شد. مخصوصاً خوراکی های بسته بندی شده. وقتی ابعاد کل اتاق ها و لابی رو جمع می زدی بیشتر از نود متر نبود. البته نمی دونستم فهمیدن این چیزها اهمیتی داره یا نه.


romangram.com | @romangram_com