#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_164

صاحب مغازه مردی بود که خیلی باهاش گرم گرفت. به نظر اضافه وزن هم داشت. بعد از پنج دقیقه تازه چشمش به من افتاد و گفت: ایشون رو میشناسم؟

و زل زد به چشم هام. نگاه پر چندشی به مرد کناریم انداختم که خودش توضیح بده. واقعاً که دوست هاش هم به خودش می اومدند. گفت: تازه اومده... سری بعد خودش میاد.

نیش مرد چاق باز شد و گفت: چه بهتر!

مرد لاغر با خنده روی شونه اش ضربه ای زد. بسته های آدامس رو بهش داد که مرد چاق سریع گرفت و توی گاو صندوق زیر دخل گذاشت. با حرص گفت: همینجوری نیار... این صد بار. یه کاری می کنی من هم دمم رو بذار رو کولم...

-همینجوری بهم دادند.

-همیشه همین رو میگی!

-خب حالا... خودت یه کاریشون کن.

-وقت میگیره.

-اوه!! شرمنده ی اوقاتت!

وقتی دیدم گفتگوشون همینطور ادامه داره، مشغول نگاه کردن عروسک ها و ماشین ها شدم. باز دلم برای بابا پر کشید. برای من بیشتر از بقیه اسباب بازی می خرید. چون من زودتر از همه خرابشون می کردم. یه بار مجبورم کرد که خودم لباس عروسکم رو بدوزم. من سعی کردم اما خراب تر شد و آخر عروسک رو دور انداختم. نفسم رو فوت کردم. اما این بار فرق می کرد. قرار نبود چیزی رو خراب تر کنم. اومده بودم که کار سه سال پیشم رو جبران کنم و به خاطر بابا هم که شده تا ته اش می رفتم.

به روی خودم نمی آوردم اما ذهنم همه چیز رو ثبت می کرد. همه ی آدرس ها و اسم ها و چهره ها. تایمر من خیلی وقت پیش راه افتاده بود. هنوز وسط خرده پا ها بودم اما مهم ترین چیز آدرس جایی بود که توش زندگی می کردیم. مرد لاغر من رو برگردوند به همون آپارتمان و سعید خیلی خصوصی و در حد پچ پچ باهاش صحبت کرد. در نهایت رفت و ما هم آماده ی برگشتن بودیم. توی ماشین گفتم: فکر می کردم شما اهل معامله های آنچنانی هستین!!

-خیلی چیزها از باند یاس شنیده بودی؟


romangram.com | @romangram_com