#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_163
پیمان منتظر معرفی کردنم بود ولی من اسمی نگفتم. مرد به حرف اومد: دفعه ی بعد از این می گیری! من فعلاً نیستم. گرفتی؟
-آره بابا.
-جای قرارها رو هم عوض کنید.
پس می خواستند واسطه ها رو کم کنند. تو خطر افتادن من چه اهمیتی داشت؟ خانواده ام رو داشتند و از نظرشون من مجبور بودم تا وقتی بخوان همکاری کنم. اما می دونستم که قرار نیست من رو جایی بفرستند که خیلی تابلو باشه. به نفع خودشون بود... با هم به سمت در شرقی پارک حرکت کردیم و صد متر جلوتر پیمان ازمون جدا شد. دوباره پارک رو به سمت ماشین دور زدیم. مرد بسته ی چیپس رو توی سطل زباله انداخت و گفت: همیشه 10 دقیقه زودتر بیا. هر جا بودی، دیدی کسی گیر داده بهت، بلند شو برو. یه جای خاص نمون. حساب کتاب مال بعده. گرفتی؟
-...
-افتاد؟
-تو نمی خواد به من یاد بدی! اونی که حبس کشیده منم!
نگاه مخصوصی انداخت و سوار ماشین شد. من هم نشستم و راه افتادیم. گفتم: همین؟
-نه. ته ِ مجلس بزن بر*ق*ص داریم!
-پس حداقل آروم تر برو. حوصله م سر رفته.
-کجا ببرمت؟ خونه خالی خوبه؟
خنده ی کوتاهی کرد. یاد لباس های زیر داغونم افتادم و بلند خندیدم. با تعجب نگاهم کرد. باز سکوت برقرار شد و بعد، جلوی یه پاساژ نگه داشت. پس یه جای دیگه هنوز مونده بود. بهتر... حوصله ی برگشتن نداشتم. من پیاده شدم و مرد از بین بسته ها دو تا قوطی آدامس توی جیب هاش گذاشت و البته کی بود که ندونه اون ها آدامس نیست! وارد پاساژ شدیم، بعد طبقه ی سوم، بعد یکی از مغازه های اسباب بازی فروشی.
romangram.com | @romangram_com