#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_162

قفل ماشین رو زد و با هم وارد پارک شدیم. سنش زیاد نبود اما انقدر اختلاف جثهداشتیم که با وجود خلوت بودن پارک، هر کس رد می شد نگاهمون می کرد. به میکروفون گفتم: آبروم رو با این نوردبون بردید!

مرد کمی به جلو هولم داد. می دونستم کسی اون طرف انقدر بی کار نیست که مدام گوش بده ولی باز هم حداقل حرفم رو زده بودم.

خیلی راحت از بوفه ی توی پارک به چیپس خرید و روی نیمکتی نشستیم. بعد گفت: به جز نفر قبلی کی رو دیدی؟

ابروم رو بالا انداختم و گفتم: هیچکس. تازه سوار ماشینش شده بودم که تو اومدی.

-تو نه! شما.

پوزخند زدم و با حرص گفتم: اگر گشت بگیرتمون که بدبختیم!

چیپس رو باز کرد و گفت: دوران شیرین نامزدیه دیگه.

-ترشه!

با گیجی نگاه کرد و من یه دونه از چیپس های سرکه ای رو برداشتم. دیگه داشتم این طعم ها رو فراموش می کردم. هر دو خیلی راحت نشسته بودیم. بی توجه به چیزی که همراهمون بود و حبس طولانی داشت. پرسید: چرا اومدی تو اینکار؟

-کار دیگه ای پیدا نکردم.

دو دقیقه بعد پسر جوونی با لباس چهارخونه به طرفمون اومد و بعد مثل اینکه آشنا دیده باشه نزدیک تر شد. یاد دورانی که با ساناز می گشتم افتادم و دلم گرفت.

بعد از چند دقیقه خوش و بش و گفتگوی چرت و پرت، مرد لاغر نگاهی به اطراف انداخت و بعد یکی از بسته ها رو که توی یه مشمای قلب قلبی بود به پسر داد. بسته ی کوچیکی بود و به 150 گرم نمی رسید. پسر هم م*س*تقیم توی کیف لپ تاپش گذاشت و رو به من گفت: من پیمانم.


romangram.com | @romangram_com