#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_161

-خیله خب.

سعید به من گفت: برمی گردی همین جا.

همراه مرد بیرون رفتیم و از پارکینگ خارج شدیم. اون پشت فرمون نشسته بود. گفتم: من قراره چکار کنم؟

-امروز هیچی. فقط همراه من میای...

-همین؟!

-من دارم میرم. تو از این به بعد کار من و نفر بعدی رو می کنی. واسطه ها کمتر میشه. باید خیلی حواست رو جمع کنی. نباید بذاری بفهمند که م*س*تقیم خود سعید رو می بینی.

-خودم می دونم!

یک ربع بعد جلوی تعمیرگاه ماشین نگه داشت. مرد لاغر و بلندی توی ماشین نشست. با سرعت بسته ها رو از مرد قبلی گرفت و به من گفت: بیا دنبالم.

همراهش رفتم. سوار پژوی رنگ و رو رفته ای شدیم و حرکت کرد. آدم کم حرفی بود که از نگاه کردنش خوشم نمی اومد. گفتم: کجا میریم؟

-...

-من قراره جای تو رو بگیرم. درسته؟

سر تکون داد و از همون نگاه ها انداخت. بعد از چند دقیقه که توی سکوت کامل گذشت، کنار پارکی نگه داشت و گفت: پیاده شو.


romangram.com | @romangram_com