#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_160

-پیگیری نکرده. حاتم ممکنه بخواد زهر بریزه اما انقدر خودش رو درگیر نمی کنه که م*س*تقیم حرفی از تو و اسناد بزنه. حتی شاید پول رو یه جایی ازش گرفته و زده به چاک.

-...

-خب؟

-چی؟

-می ذاری به خوابمون برسیم؟

با پوزخند نگاه کوتاهی به دری که به جایی باز می شد انداختم و گفتم: به خوابتون برسید!

اول گیج نگاه کرد. بعد اخم کرد و با دست به در بیرون اشاره کرد. من هم از خداخواسته بیرون زدم. چه کسی همراهش بود چه نه، به من چه ربطی داشت؟!

یک ساعت بعد، سعید گفت: بردار!

و من عینک رو از صورتم برداشتم. میکروفون بهم آویزون بود. هنوز هم کامل اعتماد نداشتند. توی یه خیابون شلوغ می روند. به صورت سعید نگاه کردم و دوباره یاد حال گنگ اون دو روزی افتادم که می خواست ازم حرف بکشه یا به قول یاس گزینش کنه!! هیچوقت یادم نمی رفت. پرسیدم: قراره چکار کنیم؟

جواب نداد. در عوض وارد فرعی ها شد. چند تا کوچه رو گذروند و بعد توی پارکینگ آپارتمانی بودیم. به طرف داشبورد خم شد که سریع خودم رو جمع کردم که حتی انگشتش بهم نخوره. داشبورد رو باز کرد و بسته هایی رو بیرون آورد. ندیده هم می دونستم چی می تونه باشه. وارد طبقه ی اول آپارتمان شدیم که هیچ چیز به جز کرکره های عمودی داخلش نبود. آپارتمان نوساز بود و همسایه ای نداشت. بالاخره بعد از چند دقیقه انتظار، کسی که منتظرش بودیم اومد. یه مرد کت و شلواری خیلی متشخص. از دیدن من تعجب کرد ولی به هم معرفی نشدیم. بسته ها رو توی کیف چرم قهوه ایش جا داد و سعید با اشاره به من گفت: باهات میاد.

مرد نگاهی به من انداخت و گفت: اینه؟

-آره.


romangram.com | @romangram_com