#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_159

ابروم رو بالا انداختم. نوک زبونم اومد که بگم «وقت شیر هم داری؟» ولی انقدر احمق نبودم. زیادی منتظرش گذاشته بودم. گفتم: من حوصله ام سر رفته.

با وجود اینکه می خواست حالت بی تفاوتش رو حفظ کنه، ولی با تعجب گفت: اسباب بازی می خوای؟

اخم روی صورتش نشست که من رو یاد موقعیت و شرایطم انداخت. از اینکه اومده بودم پشیمون شدم. از میز فاصله گرفت و همونطور که به طرفم می اومد، آهسته گفت: می خوای خودم سرگرمت کنم؟!... می دونم خجالتی! نیستی...

حداقل این یه مورد رو خوب متوجه شده بود. من اصلاً خجالتی نبودم. لحن جدی ای به خودم گرفتم و گفتم: منظورم... (نزدیک تر شد) اینه که یه کاری بهم بده. (باز نزدیک تر) من...

از کنارم رد شد و خودش رو روی کاناپه ای که جفت کاناپه ی لابی بود انداخت.

-نمی تونی چند روز آروم بگیری. نه؟

-چرا من رو اینجا نگه داشتی، اگه قرار نیست کاری کنم؟

-سوپاپ اطمینانی... واسه ساخت... به درد می خوری.

اما از نگاهش معلوم بود که این جواب اصلی نیست. بیشتر شبیه کسی بود که خودش هم جواب رو نمی دونه. بعد از دو دقیقه سکوت و وقتی دید من از رو نمیرم با کلافگی گفت: حاضر شو با سعید بری.

-کجا؟

-خودش میگه.

-قادری چی شد؟ چیزی نفهمیده؟


romangram.com | @romangram_com