#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_158

-شرمنده! احتیاجی نیست تیزهوش باشم تا بفهمم تو اینجا هیچ کاره ای!

تق، دلستر رو باز کرد و جرعه ای خورد. تعارف هم نزد. با حرص گفتم: پس واسه چی اینجام؟

شونه بالا انداخت و گفت: حتماً دختر دوزاری هاش رو رد کرده، یه دائمی آورده!

و با سر به اتاق رو به روش یعنی اتاق یاس اشاره کرد و نیشخند زد. خندیدم و گفتم: می خوای با خودش هم در میون بذاریم، ببینیم من اینکاره ام یا تو مدرسه ی استثنایی ها می رفتی؟

- فکر بدی هم نیست.

یه جرعه ی دیگه خورد. به ساعتش نگاه کرد و با لبخند گفت: الان هم وقت خوبیه.

داخل اتاقش رفت و من اخم کردم. بهتر بود با خودش صحبت می کردم. دم اسبی کوتاهم رو مرتب کردم و بلند شدم. اتاق یاس چند قدم اونطرف تر بود. دستم رو بلند کردم که در بزنم اما همون جا نگه داشتم. شاهین یه منظوری داشت که گفت وقت خوبیه. نگاهی به دور و بر انداختم و یه دقیقه صبر کردم. بالاخره باید در این مورد حرف می زدم یا نه؟ اعتماد به نفسم رو جمع کردم و در زدم. جوابی نداد. دوباره محکم تر کوبیدم. اخمم بیشتر شد. اون بی شعور حتماً می دونست که یاس نیست. یه لگد زدم و خواستم برگردم که در باز شد. با چشم های درشت شده ی عصبانی بهم زل زده بود. متوجه لباس های راحتی و بهم ریخته اش شدم! حس کردم که بد موقع مزاحم شدم ولی مگه تا به حال با روی خوش هم دیده بودمش؟!

هنوز عصبانی بود. توی اتاق چشم چرخوندم، شاید کسی همراهش بود. رد نگاهم به پشت سرش رو دنبال کرد و کلافه گفت: چی می خوای؟

-ممممم...

-بیا تو.

به لباس هاش نگاه کردم. اون داخل ممکن بود زنی رو ببینم و من هیچوقت نمی خواستم خودم رو تو همچین موقعیتی قرار بدم. داد زد: من عادت ندارم تکرار کنم!

در رو باز گذاشت و رفت. عصبانی شدن و داد زدن، به حالت خودمونی لباس هاش نمی اومد. وارد اتاق شدم. به میز سمت راست تکیه داد و منتظر نگاه کرد. اطراف اتاق رو بررسی کردم. طوری که انگار هر لحظه ممکنه دختری از گوشه ای بیرون بیاد. اینجا اسباب زیادی داشت. دقیقاً مثل یه دفتر کار ولی تخت نداشت. در عوض دری رو دیدم که به سمت جای دیگه ای باز می شد. وقتی دید ساکتم، گفت: 3 تا 4 وقت خواب منه.


romangram.com | @romangram_com