#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_167
شاهین نگاه تهدیدآمیزی به من انداخت و گفت: داشتم بهش می گفتم... لازم نیست برام دلیل جور کنه، من گاهی واسه تفریح آدم می کشم.
به زور نگاهم رو از چشم هاش جدا کردم و حرفی نزدم. یاس در حالیکه نزدیک می شد و خیلی جدی به شاهین نگاه می کرد گفت: نه بدون اجازه ی من!!!
ابروم رو بالا انداختم. از سر راهش کنار رفتم. انگشتش رو روی صفحه ی لمسی گذاشت و چفت باز شد. از اینکه بتونم از این طریق فضولی کنم، ناامید شدم. در رو هول داد که صدای شاهین سر جا متوقفش کرد: سعید چطور؟!
برگشت و به صورت شاهین زل زد. شاهین هم با پررویی به نگاهش ادامه داد. من از یه چیزی بی خبر بودم. چیزی که مربوط به یاس و سعید می شد. منتظر بودم که حرفش رو ادامه بده. چی باعث می شد که سعید بی اجازه من رو بکشه؟!!! بعد از سکوت چند ثانیه ای، یاس به من نگاه کرد و با عصبانیتی که قبلاً نبود گفت: چی شده؟
با من من جواب دادم: من امروز... چکار کنم؟
-قرار نیست هر روز کارت ورود- خروج بزنی!... هر وقت لازمت داشتم میگم. بیا تو.
داخل رفت. خواستم دنبالش برم که ادامه داد: شاهین.
شاهین برام قیافه ای گرفت. بعد از جلوی در کنارم زد و وارد شد. کاری ازم بر نمی اومد جز اینکه برم به آشپزخونه و منتظر غذا بشم.
سهراب مشغول آماده کردن ظرف ها بود. روی میز چوبی وسط نشستم و گفتم: مگه چقدر درآمد دارید که این همه خرج می کنید؟ واسه اینجا، آپارتمان های خالی...
بلند خندید و حرفی نزد. با کنایه گفتم: کار تو به جز کتک زدن و آشپزی چیه؟
برگشت و نگاهی بهم انداخت. باز هم حرفی نزد.
-هیچ کدوم زن و بچه ندارید؟ فامیل ندارید؟
romangram.com | @romangram_com