#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_156
یعنی از این به بعد من باید گوش به فرمان اون می شدم؟! نگاهی به دو نفر دیگه انداختم که انگار همین انتظار رو داشتند. با ناراحتی به سمت در اتاق رفتم و وقتی تمام بعد از ظهر گذشته یادم افتاد که حالم از همه ی وسیله ها به هم می خورد و با لباس بیرون خوابیده بودم، بی خیال انتظار بقیه شدم. برگشتم و گفتم: من وسیله های نو می خوام... ملافه های تمیز می خوام. این ها کثیفه.
با گفتن «کثیف»، سعید به سمتم هجوم آورد و من عقب پریدم. شاهین به زور نگه اش داشت. یاس با دو قدم خودش رو به ما رسوند. محکم هولم داد توی اتاق و در رو توی روم بست. هنوز صداهایی از بیرون می اومد و بعد ناگهان قطع شد. دوباره صورت تک تکشون جلوی چشمم اومد. از اینکه حالت یاس از مجسمه ی خونسردی تغییر کرده بود تعجب کردم ولی سرم داد نزد که این نکته ی مثبت جریان بود. حداقل حرفم رو زده بودم.
نگاهم رو دور اتاق چرخوندم. به اون غلظتی که من گفته بودم کثیف و نامرتب نبود. هنوز وسایلم رو باز نکرده بودم. هنوز باور نکرده بودم که قراره اینجا زندگی کنم... نکته ی مثبت بعدی تهویه ها و سیستم سرمایی بود وگرنه این پایین قابل تحمل نبود. اتاق به جز تخت و چند تا صندلی و یه کمد لباس خالی هیچی نداشت. دستشویی و حمام یکی بود که من از این متنفر بودم. تنها آینه ی کوچیک اتاق هم توی همون جا بود. نگاهم دوباره به تخت افتاد. اگر تجربه ی زندان رو نداشتم محال بود دیشب روش بخوابم!
همه چیز نشون می داد که اینجا یه اقامتگاه موقتیه و همه ی این آدم ها خونه و زندگی دیگه ای دارند. تنها کسی که مجبور بود فقط اینجا بمونه، من بودم. به خودم یادآوری کردم که قرار نیست زیاد طول بکشه و مشغول تمیز کردن شدم. من خیلی وقت پیش یاد گرفته بودم که دوران لوس بازی تموم شده.
ساعت ها به کندی می گذشت. صبحونه فقط یه بسته شیر خورده بودم ولی وقتی مرد راننده سراغم اومد که بگه برای ناهار برم، فهمیدم که دیگه چاره ای نیست. باید علاوه بر همه ی مسئولیت هایی که قبول کرده بودم، با چهار تا مرد وحشی دور و برم کنار می اومدم. با روحیه ای که من داشتم این از همه چیز سخت تر بود. خب من دختر سرد مزاجی نبودم!
با پیراهن طرح مردونه و جین بیرون رفتم. البته هیکلم اصلاً پسرونه نبود. از صبح انقدر شستشو و تمیزکاری کرده بودم که از خونه تکونی عیدمون بیشتر بود. هر لحظه اش یاد مامان افتاده بودم که به زور من و ویدا رو به کار می گرفت. دلم هوای خونه رو کرده بود. توی لابی گفتم: کجایید؟
شاهین از اتاق کناری مال من بیرون اومد و به سمت راهرویی که یه نبشش اتاق یاس و نبش دیگه اتاق سعید و اون راننده بود، رفت. من هم دنبالش راه افتادم. متوجه شدم که زیاد لامپ ندارند و نور همه جا متوسط رو به پایینه. انتهای راهرو به یه اتاق کوچیک می رسید که آشپزخونه بود و به دیوار اتاق سعید و راننده چسبیده بود.
وقتی وارد شدیم، سه تا سر از روی بشقاب ها بلند شد و به من نگاه کرد. سعی کردم عادی باشم. دیگه بالاتر از سیاهی که رنگی نیست. روی یکی از صندلی های چوبی میز شش نفره نشستم. راننده بلند شد و توی دو تا بشقاب برای من و شاهین برنج کشید. ظاهراً آشپزی هم با اون بود.
آشپزخونه هیچ چیز مخصوصی نداشت به جز یخچال و ماکروفر و یه گاز برقی. ظرف های ساده و فقط یه کابینت و سینک. اصلاً وجود همون میز و صندلی ها هم تو چشم بود. سعید رو به مرد گفت: مونده سهراب؟
و ظرفش رو بلند کرد. به یاس نگاه کردم که انگار تو یه عالم دیگه بود. همه لباس های معمولی پوشیده بودند، نه لباس راحتی خونه. مشغول خوردن لوبیا پلویی شدم که روغن ازش می چکید. اگر ویدا اینجا بود، همه ی ظرف رو توی سطل زباله خالی می کرد و نیم ساعت درباره ی غذای سالم و روش های به زیستی سخنرانی می کرد. دوباره به جمع نگاه کردم و به زور قورت دادم. شرایط بدی بود. همه اش استرس و ناراحتی... خسته شده بودم. دلم برای خانواده ام تنگ شده بود. بیشتر از تمام دو سال گذشته از وضعیتم ناراحت بودم و می ترسیدم از پسش برنیام. من که مامور آموزش دیده نبودم. من فقط یه بچه خرخون بودم که کارم از درس و کتاب به اینجا کشیده بود. قبل این حتی یه اسلحه رو از نزدیک ندیده بودم. اگر بابا اینجا بود چی می گفت؟ بغضم رو فرو دادم و رو به مرد گفتم: نمک نداری سهراب؟!
و همه به من نگاه کردند. از حرف خودم و برخورد بقیه خندیدم که بی شباهت به خنده ی عصبی نبود. هنوز همه منتظر نگاهم می کردند و من می خندیدم. انگار دارند روی یه نمونه ی جهش یافته مطالعه می کنند... وقتی خنده ای که دست خودم نبود تموم شد، روی چشم های ترم دست کشیدم و با صدای آروم رو به یاس که توی سکوت نگاه می کرد گفتم: تو همه ی آینده ی من رو خراب کردی.
منظور من پاپوش دو سال پیش بود که من رو به زندان انداخت نه حالا. خودشون هم خوب می دونستند که من می دونم گزارش به پلیس کار کی بوده! حتی اگر پلیس علت دستگیری من رو جنس های خودم اعلام کرده بود، حتی اگر فقط دو سال برای من بریدند تا به قولی که مجبور بودم برای زندگی و آبروم بدم، عمل کنم... اما ما چند نفر که می دونستیم موضوع از چه قرار بوده... رو به اون دو مرد ادامه دادم: اون ها من رو کتک زدن و بهم توهین کردند.
romangram.com | @romangram_com