#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_155
بعد از مدت کوتاهی که برای من به اندازه ی یه سال گذشت در باز شد و نور بیرون به چشمم خورد. نفس عمیقی کشیدم و به مرد رو به رو گفتم: چرا قفل کردید؟
داد زد: چی می خوای؟
از دیروز که اتاقش رو به من داده بودند و مجبور شده بود به اتاق همون مرد راننده بره، حس می کردم هر لحظه ممکنه سرم رو ببره! این مردی بود که ازش کتک خورده بودم و لباس هام رو پاره کرده بود. یاس بهش گفته بود «سعید». حتی نمی تونستم تنفرم رو مخفی نگه دارم. از زیر دستش که در رو گرفته بود رد شدم و رو به شاهین که وسط لابی ایستاده بود گفتم: برق اون اتاق روشن نمیشه.
با دهن باز به جیغ جیغ من نگاه می کرد. بعد با چندش از کنارم رد شد و رو به سعید گفت: برقت مشکلی داشت؟
-تا دیروز که نه!
با چشم غره ای به من وارد اتاق شد و بعد نور بیرون زد. صورتم رو جمع کردم. احتمالاً کلید اشتباهی رو زده بودم. شاهین عصبانی نگاهم کرد و سعید از داخل اتاق داد زد: ببین کارمون به کجا کشیده!
بیرون اومد و گفت: یه زن اینجا چه گهی می خوره؟!
دست پیش رو گرفتم و داد زدم: چرا قفل می کنید؟ شاید من...
شاهین: صدات رو بیار پایین!
بالاخره یاس هم از اتاقش بیرون اومد و نگاهمون کرد. ساکت شدیم. نمی دونستم ممکنه طرف کی رو بگیره. خودش من رو اینجا آورده بود. وقتی جلوتر اومد از صورت ناراضیش تعجب کردم. آروم اما قاطعانه گفت: چه خبره؟
کسی حرفی نزد. به شاهین و سعید نگاه کردم. هنوز ساکت بودند. خودم گفتم: اون اتاق...
و با نگاهش که معنی «خفه شو» می داد، بقیه ی جمله رو خوردم. خیلی جدی گفت: برو تو اتاقت.
romangram.com | @romangram_com