#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_154

و نتونستم جلوی گریه کردنم رو بگیرم که واقعاً باعث شرمندگیم شد. تو این مدت خیلی به خودم فشار آورده بود که محکم باشم ولی دیگه تا چه حد؟ سختی زندان اصلاً با این ماجرا قابل مقایسه نبود. نمی تونستم جلوی اشکم رو بگیرم. شاهین و یاس با تأسف به من نگاه می کردند و راننده هم از توی آینه. گریه هام بیشتر شد چون حالا آبروم هم رفته بود. تازه ممکن بود فکر کنند آدم ضعیفی هستم و به دردشون نمی خورم. خیلی راحت من رو می کشتند و حتی جنازه و وسایلم هم به دست خانواده م نمی رسید.

صورت هر دو حالت بیزاری و تعجب داشت. انگار به جونور های سیرک نگاه می کردند. شاهین سرش رو برگردوند و زیر لب چیزی گفت. مشغول پاک کردن صورتم با دستمال شدم. از خودم یه موجود بدبخت و مسخره ساخته بودم. یاس هم با چندش سرش رو چرخوند. شاهین با لحن عصبی گفت: شاید فکر کنه با قاچاقچی ها سر به نیست شدی و حاتم هم مخفی شده... حتی اگه حاتم همه چیز رو گفته باشه، قادری برای پنهان کاریش ارزش قائله. کاری نمی کنه که پلیس رو به سمت خودش بکشه. صدمه زدن به خانواده ی تو چه فایده ای براش داره؟ فقط... ممکنه رد تو رو بزنه.

یاس با بی تفاوتی اضافه کرد: که تو هم اینجایی.

جوری نگاه کرد که معنی «احمق کوچولو» می داد. ابروم رو بالا انداختم و به بیرون نگاه کردم. بعد از سکوت کوتاهی شاهین با اخطار گفت: جنس هایی که قادری داره پخش می کنه، مأمورها رو یاد تو میندازه... می دونی که.

فین کردم و چیزی نگفتم. یاس ادامه داد: یا حذف میشی یا مجبوری با ما بمونی. تو این مورد دارم خیلی نرمش نشون میدم.

نگاهش کردم و گفتم: من به چه درد شما می خورم؟

لحنم انقدر مأیوسانه بود که شاهین برگشت و با نفرت گفت: سوال من هم هست!

یاس حرفی نزد و فقط یکی از همون نگاه های رمزآلودش رو به شاهین انداخت. شاهین با اکراه روش رو برگردوند و داشبورد رو باز کرد. داشت چیزی بیرون می آورد. دستم بی اراده روی قلبم رفت. می تونست یهکلت یا سرنگ باشه. هنوز کاری که با ساناز کرده بودند رو فراموش نکرده بودم. درش رو بست و به سمت من چرخید، سرم رو بین دست هام پنهان کردم و چشم هام رو بستم اما فقط چیزی روی پاهام افتاد. پلک باز کردم. یه عینک بود. کمی از عینک های آفتابی معمولی بزرگ تر و البته از چشم بند حاتم با کلاس تر. چیزی نبود که جلب توجه کنه. عینک رو زدم که تمام دیدم رو گرفت.

همه چیز مثل یه بازی هیجان انگیز شده بود. یاد بازی های جنگی گوشی وحید افتادم که بیشتر از خودش سهم من می شد. قرار نبود بمیرم و تقریباً همه چیز درست پیش رفته بود. همونطور که من می خواستم. تنها نگرانیم از حاتم بود. از این به بعد باید حواسم رو خیلی خوب جمع می کردم. بازی شروع شده بود.

بعد از نیم ساعت دور شمسی، قمری بالاخره وارد جایی شدیم که درش ریموت داشت. بعد از چند ثانیه که توی شیب خیلی کمی حرکت می کردیم، ماشین متوقف شد و همه پیاده شدند. بعد در کنار من باز شد. کسی دستم رو گرفت که توی حرکت راهنماییم کنه. انگار فکرم رو خونده بود که از تاریکی می ترسم. بعد از چند قدم وارد آسانسور شدیم. در کمال تعجب پایین رفتیم. دو طبقه گذشت که آسانسور ایستاد. هنوز صدای خاصی به گوشم نخورده بود و نمی دونستم قراره با چی رو به رو بشم. پیاده شدیم و از در دیگه ای گذشتیم. چند ثانیه بعد، یه نفر عینک رو از روی چشم هام برداشت. توی یه لابی کوچیک بود.

انقدر برام تازگی داشت که نمی تونستم ذهنم رو روی جزئیات متمرکز کنم. به جز خودمون کسی نبود. به سه مرد اطرافم نگاه کردم که با دقت من رو بررسی می کردند. دستم توی دست یاس بود. با تعجب بهش زل زدم. سریع ولش کرد و به سمت راهرویی رفت. حتی پشت سرش رو هم نگاه نکرد.

ساعت روی 9 صبح کوک شده بود اما 8:30 از خواب پریده بودم و با گیجی روی تخت نشسته بودم. اطرافم ظلمت مطلق بود و هیچ چی یادم نمی اومد. بعد از مدتی تازه متوجه شدم اینجا جهنم نیست، بلکه از اون هم بدتره! یه اتاق زیر زمین که پنجره نداره. فقط نور صفحه ساعت رو داشتم که هر 30 ثانیه خاموش می شد. خودم رو به لبه ی تخت رسوندم و بلند شدم. یادم نمی اومد که کلید برق کجاست. تازه دیروز اومده بودم و هنوز گیج می زدم. کورمال کورمال مشغول دست کشیدن به دیوارهای اطراف شدم و در نهایت کلیدی رو پیدا کردم اما لامپ روشن نشد. چند بار امتحان کردم. باز جواب نداد. جیغ کوتاهی کشیدم و به سمت جایی که فکر می کردم در باید اونجا باشه، حرکت کردم. وقتی به زور پیداش کردم متوجه شدم که قفله. در همه ی اتاق ها پهن و فلزی بود و به سختی چفت شده بود. چند بار روی در ضربه زدم و صداشون کردم. کسی جواب نداد. ضربه ها رو محکم تر کردم و داد زدم: یکی بیاد اینجا!


romangram.com | @romangram_com