#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_153

شاهین و مرد که حالا پشت فرمون بود، به سمت ما برگشتند و یاس با صورت عصبانی نگاهم کرد. آروم تر گفتم: اگه قادری بفهمه چی؟

روش رو برگردوند و گفت: برو!

متوجه منظورش نشدم تا وقتی که راننده ماشین رو حرکت داد.

منتظر بودم که به طرف در همیشگی بریم اما راننده به سمت پارکینگ طبقه ی پایین پیچید. همون لحظه چیزی توی دلم فرو ریخت. محیط هر لحظه تاریک تر می شد. جلوی چشم های متعجب من انتهای پارکینگ توقف کرد و پیاده شد. نفسم رو حبس کردم و دسته در رو نگه داشتم. می تونستم توی تاریکی فرار کنم. مرد جلوتر رفت و کسی هم حرکتی بر ضد من نکرد. صدایی از جلو باعث شد به همون طرف نگاه کنم. مرد داشت در نرده ای رو باز می کرد که از اینجا فقط قسمتی از میله ها پیدا بود. دستم روی دستگیره شل شد. مرد برگشت و دوباره راه افتادیم. وارد جایی که نمی دونستم کجاست شدیم و مرد برای بستن در پیاده شد. باز نگاهشون کردم. از سکوتشون چیزی مشخص نبود. دوباره حرکت کردیم و من از شرایطی که توش قرار گرفته بودم به وحشت افتادم. داشتیم کجا می رفتیم؟ مگه بابک نگفته بود از ساختمون بیرون نرم؟ حس کردم اشک داره به چشم هام فشار میاره. واقعاً شوکه شده بودم و احساس سردرگمی و بی پناهی می کردم. همینطور که ماشین توی محوطه می چرخید و نور کم کم بیشتر می شد، متوجه شدم که پلیس از رفت و آمدهای یاس هیچوقت باخبر نشده. ما حالا توی پارکینگ آپارتمان دوم مجتمع بودیم که در پارکینگ جداگانه ای هم داشت. وقتی بالاخره صورت ها توی نور کامل قرار گرفت و از کوچه به سمت خیابون اصلی حرکت کردیم، شمرده شمرده گفتم: منو کجا می برید؟

هیچ کس توجهی نکرد. یاس که طرف حرفم بود حتی سرش رو نچرخوند. به خیابون نگاه کردم. می تونستم با فریاد جلب توجه کنم اما مگه من برای انجام کاری نیومده بودم؟ مگه هدفم همین نبود که باهاشون برم؟ سعی می کردم ترس رو کنار بذارم اما نمی شد. چرا حرفی نمی زدند؟ گفتم: قادری همه چیز رو درباره ی من می دونه.

-...

-اگه شک کنه؟

-...

-اگه حاتم همه چیز رو بهش بگه؟

هنوز به بیرون پنجره نگاه می کرد. حالم خیلی بد بود. نمی فهمید دارم از چی حرف می زنم؟!

-ممکنه بلایی سر خانواده م بیاره.

باز هم به روی خودش نیاورد. بغض گلوم رو فشار می داد و چشم هام خیس شده بود. داشتند من رو کجا می بردند؟! داد زدم: با تو حرف می زنم!


romangram.com | @romangram_com