#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_152
می دونستم حرکتم زیاد هم تاثیرگذار نیست. در واقع هیچ کاری به جز انتظار از دستم بر نمی اومد. برگشتم به پذیرایی.
یک ساعت بعد کلید توی در چرخید. روی زمین نشسته بودم، سریع ایستادم و به در زل زدم. باز شد و یکی از همون مردهای درشت هیکل وارد شد. گفت: حاضر شو. با همه ی وسایلت.
اصلاً دل خوشی ازش نداشتم ولی راه دیگه ای برام نمونده بود. وسایل و لباس هام رو سریع توی ساکی که پیدا کرده بودم، ریختم. لباس پوشیدم و با ساک و کیف بیرون رفتم. تو اون مدت مرد هم چیزهایی رو از خونه جمع کرده بود. پرسید: میکروفون رو برداشتی؟
-آره.
توی راه ساک رو از دستم کشید که بتونم تند تر حرکت کنم. ماشینش یه سمند سفید بود. می ترسیدم برم و سر به نیستم کنه. حرف بابک هنوز تو گوشم بود. اما اگر این قصد رو داشتند وسیله ها و لباس ها برای چی بود؟ نزدیک ماشین کمی این پا و اون پا کردم و به اطراف نگاه انداختم. نمی دونستم باید چکار کنم. از طرفی مشکوک کردنش هم کار عاقلانه ای نبود. گفتم: کجا میریم؟
جوابم رو نداد. وقتی به ماشین رسیدیم هم یاس و هم شاهین داخلش نشسته بودند. باز به اطراف پارکینگ نگاه کردم. این موقع روز کسی نبود. می دونستم که خونه تحت نظره اما انتظار نداشتم که محاصره شده باشه! یا پلیس های ایران هم مثل فیلم های جاسوسی با تک تیراندازهاشون منتظر ما باشند. این کار کاملاً فضا رو امنیتی و مشکوک می کرد. می تونستم یه لحظه حواس مرد رو پرت کنم و به سمت در بدوم.
مرد در ماشین رو باز کرد. گفتم: کجا؟
-اگر نمی خواستی بیای، چرا فرار نکردی؟
-من...
بعد از مکث نشستم و به یاس که کنار من روی صندلی عقب بود گفتم: پیغامم رسید؟
با بی حوصلگی گفت: آره... از صبح می دونستیم.
صدام کمی بالا رفت و گفتم: پس چرا الان اومدید؟!
romangram.com | @romangram_com