#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_151
مشغول بررسی کاغذها شد و من سر جام ایستادم. پوشه رو بست و با تاکید سر تکون داد. دستم رو به طرفش دراز کردم. تا جایی که یادم بود، ما یه معامله کرده بودیم. نه؟ بعد از نگاه کوتاهی باهام دست داد و با فشار انگشت هام گفت: مواظب باش!...استخون بندی ظریفی داری!
به اینکه حرفش یه جور اخطار بود توجهی نکردم و با لبخند دور شدم. صورت شاهین هنوز اخم داشت. گفتم: تکلیف من چیه؟
-بذار فردا پول رو بی دردسر بگیره. به اون هم می رسیم.
حرفی نزدم. این همه صبر کرده بودم. یک روز کم و زیاد فرقی نداشت. پس حاتم قرار حساب کردن هزینه ها با قادری رو برای فردا گذاشته بود. چی از این بهتر.
با احساس درد و تاریکی و شوک از خواب بیدار شدم. انتظار داشتم که تخت دیگه ای درست نیم متر بالای سرم باشه و چشمم به بقیه ی همبندی هام بیفته ولی همچین چیزی نبود. روی صورتم دست کشیدم و به اطراف نگاه کردم. اتاق خودم توی آپارتمانی که احتمالاً مال حاتم بود... حتی یادم نمی اومد چه خوابی دیدم. ساعت نزدیک 8 رو نشون می داد. امروز روز سرنوشت ساز من بود. می دونستم گزینه ی خارج فرستادن من، هیچوقت وجود نداشته. فقط ممکن بود یکی از اعضای گروهشون بشم و به جای دیگه انتقال پیدا کنم، یا اینکه سرم رو زیر آب کنند که در این صورت نباید از این آپارتمان پام رو بیرون میذاشتم. بعید می دونستم که وسط شهر و یه جای مسکونی اقدام به قتل کنند. امکان پاک کردن شواهد و مدارک کم بود.
اگر همراهشون می موندم تازه کارم شروع می شد. اگر هم می مردم، راهی بود که خودم انتخاب کرده بودم. شاید مرگی که فقط سعی کرده بودم دو سال عقب بندازم.
از جام بلند شدم و بدون مرتب کردن تخت وارد دستشویی شدم. به صورتم آب پاشیدم. این روزها به خاطر قادری هم که شده، زیاد به خودم می رسیدم. وضعیتم بهتر از قبل بود و چند تا جوش روی گونه هام هم از بین رفته بود. وقتی وارد پذیرایی کوچیک آپارتمان شدم، سکوت مطلق توی گوش هام زنگ می زد. صدا زدم: هی؟!
صبح ها همیشه یا صدای تلوزیون از پذیرایی می اومد یا به هم خوردن ظرف ها یا صحبت کردن حاتم. دلشوره گرفته بودم. هیچوقت من رو تنها نذاشته بودند. مشغول گشتن اتاق خواب، حمام و آشپزخونه شدم. کسی نبود. کمد دیواریش رو باز کردم. نتونستم تشخیص بدم چیزی کم شده یا نه چون تقریباً خالی بود و قبلاً داخلش رو ندیده بودم. هزار تا احتمال به ذهنم رسید و امیدوار بودم که فقط برای خرید چیزی بیرون رفته باشه.
سه ساعت بعدی توی بی خبری گذشت. مثل وقتی که مامان تصادف کرده بود و برنگشته بود، حال بدی داشتم. اون روز هم تا عصر نفهمیدم چه بلایی سرش اومده، تا بابا رسید و دنبالش گشت. من اون موقع فقط 12 سالم بود و انقدر گریه کرده بودم که بابا بیشتر از مامان، نگران من بود. همیشه و از همه بیشتر نگران من بود و واقعاً که حق داشت. این نگرانیش گاهی حتی حسادت مامان رو هم تحریک می کرد. نفسم رو با آه بیرون دادم.
برای گرفتن پول از قادری قرار ناهار داشتند. احتمال اینکه از ساعت 8 رفته باشه خیلی کم بود. باید یه جوری با یاس تماس می گرفتم. اگر همه چیز مرتب بود، حتماً بهم اطمینان می دادند. دوباره به اتاق حاتم رفتم. هیچ وسیله ی ارتباطی ای نبود. نه موبایل، نه لپ تاپ،... دلم از ترس پیچ خورد. مطمئن بودم که اتفاق بدی افتاده. نمی دونستم چطوری یاس رو باخبر کنم. شاید بهتر بود با پلیس تماس می گرفتم. کسی هم نبود که مانع بیرون رفتنم بشه. حتی در قفل نبود. اما کار من به اینجا موندنم بستگی داشت. من یه وظیفه ی ناتموم داشتم.
بعد از ده دقیقه فکر کردن درباره ی همه چیز، ناگهان یاد میکروفون ها افتادم که توی کشوی میز توالت من بودند. به سمت اتاق دویدم که نزدیک بود روی سرامیک ها لیز بخورم و با سر سقوط کنم. وقتی فرستنده ی صدا رو دیدم از خوشحالی جیغ کشیدم و بعد به حرکتم خندیدم. از کجا معلوم که اون طرف کسی بود. شاید دستگاهشون رو کلاً خاموش کرده بودند. امروز من هیچ برنامه ای نداشتم. میکروفون رو کار انداختم و با گیجی نگاهش کردم. درست شده بود؟ کار می کرد؟ چی باید می گفتم؟
بعد از یه دقیقه به خودم اومدم و گفتم: من وفام. حاتم غیبش زده. موبایل و لپ تاپش رو برده. نمی دونم باید چکار کنم. قرار ملاقاتشون با قادری موقع ناهاره... امممم... همین دیگه.
romangram.com | @romangram_com