#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_150

من: حتماً از جذابیت زیادمه!

شاهین داد زد: بسه.

صدای همه مون بیش از حد بالا رفته بود و با وجود تک واحده بودن این بخش ساختمون خیلی حرفه ای نبود. شاهین جدی به حاتم گفت: تو دیگه وظیفه ات تموم شده... برو تو اتاقت!

-وظیفه!!!

-پولت رو می گیری.

-هنوز خیلی مونده.

ما با تعجب نگاهش کردیم و حاتم ادامه داد: اگه من واسه گرفتن پول نرم جریان لو میره. حواست هست شاهین؟

یک دقیقه ی کامل سکوت شد و حاتم با احساس پیروزی نگاه می کرد. بالاخره یاس جمع رو مفتخر کرد و با تاکید و کلمه به کلمه گفت: اگر جرأتش رو داری این کار رو بکن.

صداش کاملاً خونسرد بود ولی صورت حاتم کم کم تو هم رفت و بی هیچ حرف دیگه ای وارد اتاقش شد.

-خب؟

این صدای یاس بود که باعث شد سرم رو از در اتاق حاتم به سمتش برگردونم. روی کاناپه ی سه نفره جوری لم داده بود و دستش رو زیر چونه زده بود که انگار قراره برای سرگرم کردنش یه دور هندی بر*ق*صم!! با دست علامت داد و گفت: بیارش.

با تردید به سمتش رفتم. شاهین نگاهش رو از صورت یاس برداشت و با اخم به من دوخت. دوباره چشمش بین ما چرخید و حالت صورتش عصبانی تر شد. تعجب نمی کردم اگر مثل بچه های شر، وقتی از جلوش رد میشم، زیر پام بزنه که بیفتم. پوشه رو به طرف یاس گرفتم. دستش رو بلند نکرد. در عوض مشغولوارسی کردن من بود. ضربان قلبم بالا رفته بود و نمی دونستم از ترسه یا از حالت کشیده ی چشم هاش که به صورتش زیرکی خاصی می داد. داشتم دستم رو بر می گردوندم که پوشه رو کشید.


romangram.com | @romangram_com