#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_149

-فکر می کنی ما احمقیم؟

-می خواهید ببرم بذارمش سر جاش؟!

سرش رو عصبی تکون داد و حاتم گفت: من که گفته بودم یه ریگی به کفشش هست.

دوباره نگاهم رو بین جمع چرخوندم. ترس به سراغم اومده بود. حق داشتند که شک بکنند. باید بیشتر لفت می دادم. حتی می ترسیدم هر حرفی بزنم، اوضاع خراب تر بشه. شاهین گفت: اگر تو CIA هم تعلیم دیده بودی، انقدر سریع نمی تونستی!

من: اصلاً چیزی نبود که بخوان پنهانش کنند. یه پوشه بین همه ی پوشه های قرارداد.

حاتم: چطور مدام توی اتاق ها سرک می کشیدی؟!

من: با من صمیمی شده بودند. کارمندها شک نمی کردند. خودت که می دیدی!

حاتم: من چیزی رو می دیدم که تو می خواستی نشونم بدی.

من: پس مشکل از چشم های خودته.

حاتم: چرا همین حالا ترسیدی و سنگر گرفتی؟

من: نترسیدم.

حاتم: چطور ظرف 20 روز باهات صمیمی شدند؟


romangram.com | @romangram_com