#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_147
بلند شدم و کیفم رو روی دوشم مرتب کردم. طول راهرو رو همراهم قدم زد. گفتم: میرم از بابک خان هم خدافظی کنم.
سر تکون داد. وقتی وارد اتاق بابک شدم، انگار پشت در ایستاده بود. گفتم: من دیگه دارم میرم. کارم تموم شده.
-جدی؟
روی یکی از کاغذهای روی میز نوشتم: شایسته اینجا کاره ای نیست. تر و خشک رو با هم نسوزون.
و بابک همزمان گفت: آقای قادری هم می دونه؟
با خوندن نوشته اخم روی صورتش نشست و با نگاه جدی کاغذ رو مچاله کرد. با تاسف سر تکون دادم و گفتم: بله. می دونه. اومدم خدافظی کنم.
-پس براتون آرزوی موفقیت دارم.
تشکر کردم و بیرون رفتم. موقع خارج شدن از شرکت هر لحظه احساس می کردم که ممکنه یه نفر مچم رو بگیره و عصبانی بگه «گرفتمت»، ولی همچین اتفاقی نیفتاد. همه چیز عادی بود. محیط، کارمندها... نمی دونستم از این به بعد قراره چی پیش بیاد اما امیدوار بودم مثل این بار خوش شانسی بیارم. حتماً به زودی یاس رو می دیدم، البته اگر انقدر بهم اهمیت می دادند که زنده بمونم.
توی راه جریان رو اونطور که می خواستم با حذف بابک برای حاتم توضیح دادم. هیچ واکنش خاصی نشون نداد. وقتی به آپارتمان رسیدیم م*س*تقیم به اتاقش رفت. حدس زدم برای خبر دادن به شاهین رفته اما من که پای میکروفون در مورد اسناد گفته بودم! به هر حال هیچ کدوم برام مهم نبود. فقط می خواستم این ماجرا زودتر تموم بشه.
کاغذهای داخل پوشه رو خونده بودم. تمام نکات مربوط به معامله با کارخونه ی رنگ دنا رو می دونستم اما به نظر چیز مهمی نمی اومد. یه کارخونه ی معمولی، یه قرارداد ساده ی صادرات قوطی های رنگ به ترکیه که به عهده ی شرکت قادری بود. حتماً تا حالا پلیس تمام طرف های قرارداد با این شرکت رو چک کرده بود. به خصوص این یکی که برای تیم یاس مهم بوده... به ساعت نگاه کردم. نزدیک ظهر بود. کنار در اتاق حاتم ایستادم که سرش با لپ تاپش گرم بود. چند بار موقع چت و اسکایپ دیده بودمش. راه ارتباطی کم خطری بود. این بار فقط می نوشت. سرش رو بلند کرد و گفت: ها؟!
-الان چی میشه؟
-لابد میان ببرنت. چه می دونم.
romangram.com | @romangram_com