#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_141
چند دقیقه گذشته بود و سر و صداهای بیرون هر لحظه بیشتر می شد. مشغول خوندنبروشور شرکت بودم، اما هنوز دست هام می لرزید. منشی که مثل بیشتر پرسنل اینجا مرد بود سراغم اومد و گفت: خانم قادری منتظرتون هستند.
تشکر کردم و به سمت اتاق شایسته رفتم. دوباره تمام فکرهام و جمله هایی که آماده کرده بودم رو مرور کردم. هنوز پشت میزش ننشسته بود. داشت کیفش رو آویزون می کرد. گفت: از 8 صبح اینجایی؟!!
-آره.
-چرا؟
-بابک خان گفتن شروع کار هشته!
صورتش پر از دلسوزی شد و گفت: اون یه چیزی گفت... این سادگیت آخر کار دستت میده!
-آخه...
-بشین.
-راستش. فقط چون گفته بودم میام اومدم. واسه خدافظی.
با تعجب سر جاش ایستاد و گفت: چی؟!
نشستم و گفتم: یه نفر از آشناهای حاتم می خواد من رو رد کنه، برم.
-یعنی چی؟
romangram.com | @romangram_com