#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_140

بابک بلافاصله به سمت کمد کوچیک زیر میزش رفت. پوشه نازکی رو بیرون آورد و به سمت من گرفت. با ناباوری نگاهش کردم. با ابرو اشاره کرد که عجله کنم. سریع پوشه رو داخل کیف بزرگم جا دادم و مشغول به هم زدن چند تا کاغذ شدم که صداش من رو مشغول گشتن نشون بده. باورم نمی شد که اگر امروز کسی رو مشکوک نکنم همه چیز تموم میشه. خیلی ساده پیش رفته بود. اگر کمک بابک نبود حالا حالا ها نمی تونستم پوشه رو پیدا کنم. بعید می دونستم که دم دست بوده باشه. هیجان زده بودم.

بابک کاغذ سفیدی رو برداشت و نوشت: روی وعده ای که دادن پافشاری کن. نذار فکر کنند زود قاطیشون شدی.

سر تکون دادم. دوباره نوشت: قبل از اطمینان از خونه ی حاتم بیرون نرو. هر چیز مشکوکی رو در نظر بگیر.

باز سر تکون دادم. دوباره کاغذ رو روی میز گذاشت و نوشت: رفت و آمد هاشون با چه ماشینیه؟

کاغذها رو کنار گذاشتم و نوشتم: من فقط یه پژوی نقره ای دیدم.

آپارتمان حاتم توی مجتمع بود و رفت و آمدهای زیادی داشت. به علاوه راننده هایی که داشتند به راحتی تعقیب رو تشخیص می دادند و مانعش می شدند. امیدی به این چیزها نداشتم.

-تمام محل هایی که قبلاً گفتم، یادته؟

قبل از آزادیم دو ماه وقت داشتم که حفظشون کنم. سر تکون دادم.

-مکان ها، افراد، کارها، همه چی. هر اطلاعات مهمی پیدا کردی خبرم کن. ببین این سند رو برای چی می خوان.

سر تکون دادم. نوشت: توی بایگانی بود. کسی پیگیر نمیشه. نگران نباش.

و زیر «نگران نباش» خط کشید. نگاهی به در انداختم و خودکار رو گرفتم. به کاغذ زل زد. شکلک خنده کشیدم و لبخند زدم که اخم کوچیکی کرد و با حرص خودکار رو گرفت. به ساعت نگاه کردم. هشت و نیم بود. گفتم: فکر کنم... آره... فکر کنم این خودشه... به نظر مهم نمیاد... نمی دونم.

بابک کاغذ رو تا کرد و داخل کتابی توی کیفش گذاشت. من از اتاق بیرون اومدم و م*س*تقیم به اتاق انتظار برگشتم. خیالم هم راحت شده بود و هم نه. انگار همه چیز زیادی خوب بود!


romangram.com | @romangram_com