#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_139
-حالا شنبه بیا. شاید... شرکت خودمون هم نشد، یه کاری می کنم.
-مرسی.
و صدام توی موزیک گم شد. چشمم به قادری افتاد که داشت با اصرار یکی از خانم هایلوند مجلس بلند می شد. همه با خنده به وسط سالن نگاه می کردند. بلند تر گفتم: شما نمیرید؟
و با شیطنت به بابک نگاه کردم. شایسته بازوش رو گرفت و گفت: نه. ر*ق*ص دوست نداره.
صبح خیلی زود راه افتاده بودم و وقتی به شرکت رسیدم، منشی با گیجی نگاهم می کرد. شب مهمونی، بابک موقع خداحافظی با شوخی گفته بود «نگران شغلت تو شرکت نباش؛ وقتی ساعت 8 صبح از خواب نازت زدی و پشت میز نشستی، پشیمون میشی!». من برای جوابش با خنده گفته بودم «حالا مگه از حقوق شما کم میشه که می خوایید دکم کنید؟». فقط من متوجه تاکیدش روی «ساعت 8 صبح» شده بودم و الان هشت و ربع بود.
منشی من رو به اتاق انتظار راهنمایی کرد. همون اتاق سری قبل. دو نفر از کارمندها هم رسیده بودند. حاتم راضی نشده بود که خونه بمونه و برای احتیاط بیشتر توی ماشین سر خیابون منتظر مونده بود. قرار بود اگر زیادی لفت بدم سر و کله اش پیدا بشه. بابک قبلاً گفته بود اینجا دوربین نداره اما مطمئن نبودم که الان باید حرکتی بکنم یا منتظر خودش بمونم.
ضربه ای به در باز اتاق خورد و بابک توی چارچوب گفت: سلام. چقدر زود اومدید... شایسته زودتر از 9 نمیاد!
اتاق خالی بود اما من میکروفون داشتم. گفتم: جدی؟ فکر کردم زود بیام بهتره.
خندید و گفت: عیبی نداره. دیگه چیزی نمونده.
با انگشت به در اتاقش توی راهروی کوچیک اشاره کرد و گفت: پس فعلاً.
-بله... به کارتون برسید.
به سمت اتاقش رفت و من هم دنبالش رفتم. بعد از نگاهی به سالن خلوت وارد اتاق بابک شدم. اما جوری که صدام به میکروفون برسه گفتم: تو اتاق شایسته ام. اینجا هم قفسه هایی هست.
romangram.com | @romangram_com