#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_138
جوری نگاهم کرد که انگار همین الان سفینه ام از مریخ روی زمین نشسته. حق هم داشت. این مسئله براش کاملاً حرفه ای بود و شغلش محسوب می شد. حتی هویت و گذشته ی تازه ای براش می ساختند که تو هر ماموریت، بی توجه به تهدید های مختلف به وظیفه اش برسه. احساسات یه دختر چه اهمیتی براش داشت؟! خیلی خونسرد گفت: امضاش زیر بعضی قراردادهای مشکوک که یه چیز دیگه میگه!
صدای شایسته هر دومون رو غافلگیر کرد. زیر چشمی دیدم که به طرفمون میاد. گفت: اینجایید؟
صحبتمون کامل قطع شد. من لبخند زدم و جرعه ای از لیوانم خوردم. وقتی نزدیک تر شد بابک دستش رو دور کمر شایسته انداخت و گفت: چه حلال زاده ست!
نزدیک بود توی گلوم گیر کنه. سرفه ای کردم و شایسته با شک بهم نگاه کرد. ابروم رو جوری تکون دادم که یعنی درباره ی درد دلش حرفی نزدم. گفتم: به بابک خان گفتم، تو دوست داری شرکت رو از دردسر دور نگه داری.
بابک: من هم گفتم شایسته پدرش رو قبول داره... نه عزیزم؟
شایسته با بلاتکلیفی لبخند بی جونی به بابک زد و سر تکون داد. بعد جوری به من نگاه کرد که انگار نفس کشیدن براش کار سختیه. موسیقی عوض شد و ریتم تندتری گرفت. چند نفر مثل فنر پریدند که آماده ر*ق*ص بشند. من به چی فکر می کردم و این ها به چی؟!
یادم افتاد که باید قرار بعدی رو توی شرکت فیکس کنم که مدارک رو از بابک بگیرم. رو به شایسته گفتم: نمیشه یه کاری هم به من بدی؟
هر دو با تعجب نگاهم کردند. اضافه کردم: می خوام خونه ی جدا بگیرم. از حاتم... می ترسم.
شایسته نفسش رو فوت کرد و گفت: شنبه بیا، ببینم چی میشه.
با خوشحالی گفتم: دستت درد نکنه.
-مهم نیست.
-خودم هم موندم که چکار باید کنم. یه بار میگم می مونم ایران، یه بار میگم میرم خارج.
romangram.com | @romangram_com