#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_137
-بستگی به چیزی داره که تو توی شرکت دنبالش می چرخیدی؟
صدام رو خیلی پایین آوردم و گفتم: یه سند، احتمالاً تو بایگانی شون، قراردادی با کارخونه رنگ سازی دنا... حدود 4 سال پیش.
-پیدا کردی؟
-نه.
هر دو نگاهی به دور و بر انداختیم و بابک بعد از چند ثانیه فکر کردن گفت: من برات پیدا می کنم... دفعه ی بعدی بهت میدم.
-تو شرکت دستتون بازه؟
-آره. فقط همون رو می خوان؟
-بله.
موقع صحبت مراقب رفت و آمد و نزدیک شدن اطرافیان بود و گاهی بی دلیل لبخند می زد. من هم سعی می کردم پیروی کنم. دوباره گفت: چرا این سند رو می خوان؟
-هنوز نفهمیدم. قراره بعداً سیستم هاشون رو هک کنند که فایلی هم اگر باشه، پاک بشه.
با خنده برای کسی سر تکون داد و بعد آروم گفت: خونه ی حاتم زیر نظره، تا مطمئن نشدی که قراره تو تشکیلاتشون بمونی، از اونجا خارج نشو... به هیچ وجه!
سر تکون دادم. می دونستم خیلی بی ربطه اما گفتم: شایسته مثل باباش نیست. خیلی از کارهاش بدش میاد. چرا دارید با احساساتش بازی می کنید؟ این اصلاً قانونی نیست!
romangram.com | @romangram_com