#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_136

-...

-بدش نمی اومد من پسر می شدم.

-روی بابک خان خیلی حساب می کنه؟

-ممکنه شرکت رو از دست من دربیارند. اون وقت همین یه ذره کنترل رو هم ندارم.

با دهن باز نگاهش می کردم. باز گفتم: بهش بگو... تا دیر نشده بگو.

سر تکون داد و حرف رو عوض کرد. درباره ی تابلویی که به تازگی از حراجی کلکسیونرهاخریده بودند. چند دقیقه بعد بلند شدم که برای خودم یه خوراکی مجاز پیدا کنم. ظرف شربت پرتقال رو برداشتم و یکی از لیوان های خوشگل رو پر کردم. آخر خرداد بود و می چسبید. نگاهم به قادری افتاد. به چیزی که انتخاب کرده بودم می خندید. به شوخی لیوانم رو بالا بردم و اون هم با خنده گلاسش رو بلند کرد. هنوز از میز دور نشده بودم که صدای بابک رو شنیدم. از جمعیت دور شده بود. با کنایه گفت: چه با هم جور شدید!!

نگاهش کردم. با ابروی بالارفته به سر تا پای من نگاه می کرد. صدامون به گوش کسی نمی رسید. از فرصت استفاده کردم و گفتم: نامه ای که تو بوتیک گذاشته بودم به دستتون رسید؟

کمی جا خورد که توضیح دادم: امشب چیزی آویزونم نیست.

می ترسیدند توی مهمونی اتفاق خاصی بین من و قادری بیفته که لو بره. به خصوص که لباس تنم، مجلسی و تنگ بود. بابک سریع گفت: رسید... اوضاعت مرتبه؟

-همون طوریه که انتظار داشتم. چرا قبلاً به من نگفتید که قراره ببینمتون؟

-نمی دونستم قادری سپرده پیدات کنند... تا همین یه ماه پیش. قرار نبود این دو تا پرونده مشترک بشه.

-الان مشترکه؟


romangram.com | @romangram_com