#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_135

صدامون خیلی پایین اومده بود. شایسته موهای شینیون شده اش رو مرتب کرد، نفسش رو فوت کرد و بعد از یک دقیقه سکوت گفت: ولش کن.

نگاهش روی بابک افتاد که با کسی صحبت می کرد. من هم حواسم رو به حاتم دادم که طبق معمول یه چشمش پی حرکات من بود. به شایسته گفتم: دوستش داری؟

و توی دلم آرزو کردم که جوابش منفی باشه اما گفت: آره.

لبخند زدم. صورتش غمگین شد و سرش رو با تاسف تکون داد. پرسیدم: چی شد؟

نگاهش رو از بابک گرفت و رو به من گفت: دارم اشتباه مادرم رو تکرار می کنم.

واقعاً دلم سوخت. کار بابک خیلی غلط بود. گفتم: می ترسی؟

-می دونم می خواد کار بابا رو ادامه بده ولی...

-...

-می ترسم عاشقش شده باشم.

نگاهی به پدرش انداخت که مشغول خنده بود. صداش رو پایین تر آورد و گفت: صد بار خواستم بهش بگم از بابا دور بمونه.

-چرا بهش نمیگی؟

-می دونم به بابا خبر میده. بابا هم که...


romangram.com | @romangram_com