#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_134
-نمی دونم.
-می خوای با دوست هام آشنا بشی؟
و به چند نفر تو ضلع غربی اشاره کرد. گفتم: بعداً.
سر تکون داد و از میز عسلی کنارش یه جور شیرینی خاص برداشت. به من هم تعارف کرد. یکی برداشتم که خیلی خوش طعم بود. بینمون سکوت بود و فقط صدای اطراف می اومد. بی مقدمه گفت: قضیه چی بود؟ اون روز تو شرکت.
هنوز فراموش نکرده بود. به حاتم اشاره کرد. گفتم: هیچی... حس می کنم ممکنه سر به نیستم کنه! به خاطر پولی که نصیبم میشه. می ترسم.
با نگرانی نگاهم کرد و گفت: قرارتون چند درصده؟
-چهل درصد بهش قول دادم. خداییش هم اگر نبود من اصلاً با پدرت آشنا نمی شدم.
-چهل درصد خیلی خوبه. تصور نمی کنم همچین آدمی باشه.
دوباره هر دو به حاتم نگاه کردیم و شایسته گفت: چرا شماره ی خودت رو ندادی؟ بابا ناراحته که سر هر چیز با حاتم تماس می گیره.
-حاتم میگه امن تره. آخه من خونه ی اون زندگی می کنم. جایی ندارم.
-امن تر!! تو خیلی چیزها رو درباره ی ما می دونی... ما هم که از همه ی زندگیت باخبریم، دیگه پنهان کاری نداره!
-آخه... می ترسه دورش بزنم. می خواد خودش تو جریان باشه.
romangram.com | @romangram_com