#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_133
سعی می کردم به همه لبخند بزنم که فکرهای توی سرم مخفی بمونه. مهمونی های ما همیشه خانوادگی بود. اینجا خیلی احساس غریبی می کردم. هیچ بچه ای نبود، همه زوج بودند، پیر یا جوون. بین جمعیت چشم چرخوندم. حاتم با زن دیگه ای که انگار از دوست هاش بود صحبت می کرد ولی چشمش به من بود و می خواست بفهمونه مراقبمه. شایسته و بابک از پله ها پایین اومدند. با کسی احوالپرسی نکردند که نشون می داد قبلاً پایین بودند. وقتی جلوتر اومد، منتظر نگاهش کردم که شاید من رو از این بحث اقتصادی که وسطش رسیده بودم و چیزی ازش سر در نمی آوردم، نجات بده. اما تمام حواسش به حرف های بابک کنار گوشش بود. توی دلم به بابک فحش دادم. مرد کنار قادری که سرهنگ صداش می زدند، گفت: نظر شما چیه؟
جمع کوچیک اطراف به من نگاه کردند که با حرف هاشون سر تکون می دادم. لبخند زدم و گفتم: اجازه بدید تو زمینه ای که اطلاعات ندارم نظر ندم!
قادری با لبخند و تایید حرف هام سر تکون داد و سرهنگ گفت: نکنه با این بحث خسته شدی... برو با جوون ها!
-نه. دوست دارم.
به بحث ادامه دادند. میزهای اطراف سالن پر از خوردنی ها و نوشیدنی های مختلف بود و چیز غیر معمولی ای به چشم نمی خورد. سالن نور ملایمی داشت. خانم ها تا حد معمولی آراسته بودند. خوشبختانه بیشتر شبیه یه دور همی بود. یکی دیگه از مردهای مجلس که تازه وارد جمع کوچیکمون شده بود و هنوز ایستاده بود، با خوشرویی رو به من گفت: قادری هر خانمی رو به عنوان همراه قبول نداره!
از من تمجید کرده بود پس لبخند زدم. البته معلوم بود که طرف حرفش قادریه نه من. قادری سرش رو چرخوند و جور خاصی توی سکوت به من نگاه کرد. صحبت مرد کناریش قطع شد. قلبم تندتر از معمول می زد و از جواب قادری می ترسیدم اما گفت: نه... وفا هم مثل شایسته است.
هر کس حرفش رو شنیده بود یه صدای عجیب از خودش در آورد که یعنی انتظارش رو نداشته. به صورت قادری نگاه کردم و قشنگ ترین لبخندی که می تونستم رو تحویلش دادم. خیالم رو راحت کرده بود. در واقع رفتارم فقط روش تاثیر گذاشته بود و چشمش دنبالم نبود. احتمالاً انقدر پول و قدرت داشت که زن های افسانه ای هم نصیبش بشه، من چی داشتم که تحریکش کنه! دستی روی شونه ام نشست. از جا پریدم. صدای شایسته اومد: اسمم رو شنیدم.
همه خندیدیم و جو به حالت قبل برگشت. قادری رو به سرهنگ که حرفش رو قطع کرده بود گفت: ببخشید... می گفتی...
شایسته که بابک رو ول کرده بود کنارم نشست. گفتم: اینجا هیچکس رو نمی شناسم.
-چه بهتر!
-چرا؟
-حوصله ی آدم رو سر می برند...
romangram.com | @romangram_com