#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_132

گوشی رو به سمت حاتم انداختم. فعلاً که جلوم نبود که ازش بترسم. حوصله نداشتم اما رفتم که حاضر بشم. هر چی زودتر جریان رو تموم می کردم بهتر بود. همین مونده بود که تو مجلس قادری شرکت کنم! از این اوضاع خیلی خسته بودم.

چهار ساعت بعد وقتی وارد حیاط ویلا شدم خیالم کمی راحت شد. تعداد ماشین ها خیلی کم بود. موسیقی هم آروم بود و به درد هیچ جور ر*ق*صی نمی خورد. رو به حاتم گفتم: دیدی گفتم لازم نیست برم آرایشگاه؟!

برام چشم غره رفت و گفت: اون تو معلوم میشه.

توی لابی همه چیز رو تحویل م*س*تخدم دادیم. یه پیراهن مشکی ساده پوشیده بودم با موهای باز. دیگه زخم های بدنم قابل تشخیص نبود. آرایش زیاد هم نداشتم. فقط خط چشم هام بلندتر از همیشه بود. حاتم پیراهن یاسی طرحدار پوشیده بود و آرایش زیاد داشت. نگاهی به زن های مجلس انداختم که با توصیفی که حاتم کرده بود سازگاری نداشتند، در واقع مجلس ساده ای بود. پوزخند زدم و جوری که فقط حاتم بشنوه گفتم: دیدی که خبری نیست.

-برو سراغ قادری.

-پس قبلاً تو مهمونی هاشون شرکت نکردی!

ابروش رو بالا انداخت و گفت: من حتی تو نامزدی دخترش هم بودم!

-...

-گفتم برو سراغ قادری.

-خودم می دونم باید چکار کنم.

-مراقب خودش باش!! امشب میکروفونی هم نیست که به دادت برسه!

بی توجه به حرفش جدا شدم و م*س*تقیم به سمت قادری رفتم. با من خیلی صمیمی برخورد کرد. رو صندلی کناریش نشستم. در جا به چند نفر از آشناهای اطرافش معرفی شدم و معلوم بود قبلاً درباره ی من صحبت کرده. فقط امیدوار بودم انتظار خاصی از من نداشته باشه. به خصوص که امشب زیاد به من نگاه می کرد و خودش پیشنهاد داده بود کنارش بشینم.


romangram.com | @romangram_com