#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_131

-من نمی دونم اونجا چه خبره! چه جور جاییه.

می ترسیدم با چیزهای ناجوری مواجه بشم. بعد از چند ثانیه سکوت، جدی گفت: حاضر شو.

-...

-برو تو کار دخترش.

-...

-نمی خوام دم پر قادری باشی.

-چی؟!!

به گوش هام اعتماد نداشتم! منظورش همون چیزی بود که من فکر می کردم؟! باز سکوت کرده بودیم. خودش به حرف اومد: دلش رو می زنی، ردت می کنه.

نمی دونستم چرا، اما دوست داشتم چیز دیگه ای بشنوم. باز هم مثل دوران دانشگاه داشتم مسخره بازی در می آوردم و برای خودم قصه می بافتم! ولی به هر حال از دلیلی که آورد دلخور شده بودم. دوباره گفت: حاضر شو.

با حرص گفتم: ok. مشکلی نیست. میریم.

-یه چیزی بپوش که...

منتظر تموم شدن جمله نموندم و گفتم: خدافظ.


romangram.com | @romangram_com