#هیچوقت_دیر_نیست_پارت_130
من پوزخند زدم. بحث دیگه ای نشد. سوار شدیم و زودتر از اون ها از گاراژ خارج شدیم.
از اتاق بیرون اومد و جلوی من روی کاناپه نشست. سرم رو از روی مجله ای که می خوندم بلند نکردم. لیوان قهوه اش رو روی میز گذاشت و توی گوشی گفت: می دونم.
چند ثانیه بعد جواب داد: دیگه به من ربطی نداره.
بوی قهوه پیچیده بود ولی تعارف هم نزد که برام بیاره. دوباره گفت: چند بار بگم؟!!
سطری که می خوندم رو گم کردم. می دونستم درباره ی من حرف می زنند. امشب مراسمی توی ویلای قادری برگذار می شد. من و حاتم هم دعوت بودیم. گفته بودم که نمیرم و حاتم هم از صبح لج کرده بود که باید بریم. هم نمی دونستم چجور مراسمی می تونه باشه، هم نمی خواستم خودم رو زیادی هول نشون بدم. بالاخره من هم کار و زندگی داشتم. نه؟! قادری که نمی دونست من دنبال چی هستم. حاتم عصبی گفت: بیا با خودش حرف بزن.
گوشی رو به سمتم گرفت و گفت: بیا... شاهینه.
قهوه اش رو برداشت و من جواب دادم: بله؟
ولی صدای یاس توی گوشم پیچید: چرا نمیری؟
-پیش خودش نمیگه، این دختره چرا هر دقیقه اینجاست؟!
-خودش دعوت کرده... مگه سر خود میرید؟
-من...
-...
romangram.com | @romangram_com