#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_298
هاموس از جاش بلند شد و گفت : اوهوم...امشب هم برای خدافظی اومدیم.
منم از روی صندلی بلند شدم گفتم : با اینکه خیلی ع*و*ض*ی بودی ولی دلم برات تنگ میشه.
خندید و گفت : جمله ی منو دزدیدی! منم همینطور.به محض اینکه مطمئن بشم آب ها از آسیاب افتاده میام بهت سر می زنم.
مادر هاموس هم اومد و کنارش وایساد.لبخندی زد و گفت : خوشحال میشدم اگه تو این مدت بیشتر همدیگه رو می دیدیم.
- منم همینطور... .
با دست دو سه بار آهسته به صورتم زد و گفت : پسر خوب. مواظب خودت باش.
چیزی نگفتم، فقط سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم.
هاموس که انگار دیگه حوصله ی موندن رو نداشت گفت : خب دیگه بهتره ما بریم تا سورن و مسعود بیدار نشدن!
خیلی زود هر دو باهام خدافظی کردن و رفتن.احساس کردم دیگه خوابم نمیاد.رفتم و دوباره روی صندلی نشستم.فقط چند ثانیه از رفتن هاموس و مادرش گذشته بود که حس کردم دلم براشون تنگ شده! شاید اگه از اول قضیه ی جن گیری پیش نمیومد الان مجبور نبودیم از هم فاصله بگیریم.
همش با خودم می گفتم کاش بیشتر می تونستم مادر هاموس رو ببینم...حتی یادم رفت اسمش رو بپرسم! چقدر من گیج بودم! یاد اولین باری که دیدمش افتادم.یادمه اولین چیزی واقعا توجهم رو جلب کرد رنگ چشم هاش بود.عجیب ترین چشم هایی بودن که تو عمرم دیدم.نارنجی با رگه های طلایی...
تو همین فکرها بودم که برای یه لحظه اون بوی تلخ و سنگینی که ازش متنفر بودم به مشامم خورد.حسابی یکه خوردم.شک نداشتم که بوی همون قاتل روانیه! اون بو چند ثانیه بیشتر پایدار نبود و فورا از بین رفت.مطمئن بودم توهمی در کار نبوده.امکان نداشت اشتباه کرده باشم.نگاهی به دور و برم انداختم اما خبری نبود.نه صدایی شنیده میشد و نه دیگه بویی به مشام می رسید.
همین لحظه بود که مسعود با ظاهری خواب آلود وارد آشپزخونه شد.مشخص بود نور چراغ چشم هاشو اذیت می کنه.پرسید : چیه؟
- چی چیه؟!
romangram.com | @romangram_com