#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_299

با بی حوصلگی گفت : میگم چته، چرا نمیای بخوابی؟

- آها...خوابم نمی برد، پام هم درد می کرد، گفتم بیام یه قرصی چیزی بخورم.تو چرا بیدار شدی؟

مسعود – بیدار شدم دیدم نیستی، ترسیدم. فکر کردم دوباره رفتی گم و گور شدی.

- نه، تو برو. خیالت راحت دیگه گم و گور نمیشم.

مسعود نگاهی به گوشه و کنار آشپزخونه انداخت و بعد از اینکه مطمئن شد کسی غیر از من اونجا نیست، رفت.

دیگه فهمیده بودم برای چی دوباره اون بوی عجیب رو حس کردم.حتما قاتل فکر کرده عاشق مادر هاموس شدم و خواسته بهم هشدار بده.شاید اشتباه می کرد، شاید هم نه...اما من به قولی که دادم پایبند بودم.

دوست نداشتم داستان عاشقانه ای رو شروع کنم که مجبور باشم تو همون فصل اول بمیرم!



پایان.



romangram.com | @romangram_com