#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_297

- نمیشد این فرآیند رو روی یکی دیگه امتحان کنی؟ حداقل منو نمی فرستادی دنبال جن گیری و این جور چیزا!!

همین لحظه مادر هاموس گفت : فکر کنم این بدترین اشتباه ممکن بود! از اون اول نباید این قضیه رو عمومی می کردیم.باعث شد توجه خیلی ها بهت جلب شه.

دوباره با خشم به هاموس نگاه کردم! دلم می خواست کله شو بکنم!

هاموس – بهراد، به نظر یه کم ناراحت میای!

- یه کم؟! خیلی دارم سعی می کنم با مشت نزنم توی صورتت!

هاموس – اوه... در عوض یه خبر دارم که حالتو خوب می کنه!

- چی؟

هاموس – می دونم چجوری باید از شر این مشکلات خلاص شی.با اینکه از اون اول که باهات آشنا شدم یه جورایی ناچار به قبول همچین چیزی شدی ولی می تونیم جلوشو بگیریم.راهش اینه که خودتو از دنیای جن ها جدا کنی...دیگه سراغ جن گیری نری، در موردشون با کسی حرف نزنی و مهم تر از همه اینکه ما رو هم نبینی.

- این درست...ولی با این کار فقط پنجاه درصد قضیه حل میشه.اگه من بی خیال بشم و جن ها بی خیال نشن چی؟!

هاموس – همین که تو خودتو از دنیای اون ها بکشی بیرون و باهاشون کاری نداشته باشی، اونا هم کم کم دست از سرت برمی دارن، تا اون موقع هم ما مواظبت ایم و هواتو داریم.

یه کم فکر کردم...

- به نظر منطقی میاد.اما بازم شک دارم موثر باشه... .

هاموس – بهت قول میدم اگه این کارو بکنی همه چی تموم میشه.

- این یعنی تا یه مدت نمی تونم همدیگه رو ببینم؟

romangram.com | @romangram_com