#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_295

- هاموس نتونست اون یارو قاتل، یا هر چیز دیگه ای که بود، نمی دونم... نتونست اونو بگیره؟!

- نه...از قرار معلوم خیلی زود غیب شده.هاموس بهش نرسیده.

- به نظرتون یه کم عجیب نیست؟!!

- چطور؟!

- والا چی بگم...ظاهرا جن ها نباید برای پیدا کردن همدیگه مشکلی داشته باشن!

- نه، اینطور که فکر می کنی نیست.شاید باور نکنی اما خیلی از ماها برای همدیگه ناشناخته ایم.خیلی از جن ها قدرت شون بیشتر از بقیه ست.بهت قول میدم من بیشتر از هر کسی دوست دارم کسی که تو رو گرفته بود رو بشناسم! تا وقتی هم که مطمئن نشم نمی تونم پیداش کنم دست بردار نیستم.اما اینکه الان اومدم اینجا باهات حرف بزنم دلیل دیگه ای داره.

- لابد خبر بدیه که هاموس نیومده در موردش حرف بزنه!

- نه، نیومدن هاموس به خاطر اون نیست.چیزی هم که می خوام بگم اونطور که فکر می کنی بد نیست...

نفس عمیقی کشیدم و گفتم : امیدوارم!

گفت : اول از همه تقصیر من بود که تو رو انداختم توی این ماجراها...امیدوارم منو ببخشی.

سرم پایین بود و منتظر بودم ادامه ی حرفشو بگه اما انگار خبری نبود.تا بهش نگاه کردم گفت : می بخشی؟

سریع گفتم : آها، ببخشید حواسم نبود...بله حتما.عمدی که نبوده... .

- خیلی از جن هایی که ما رو می شناختن از قضیه ی تو با خبر بودن و گاهی اوقات هم من و هاموس رو تهدید می کردن که میان سراغ تو و اذیتت می کنن.همین شد که هاموس اومد سراغت تا یه وقت اتفاقی برات نیفته.

- ببخشید که اینو میگم ولی از همون وقت که هاموس اومد سراغ من زندگیم سیاه شد و تمام اجدادم اومدن جلوی چشمم!

romangram.com | @romangram_com